تبليغاتX
پندارهاي آرايه
پندارهاي آرايه
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
شدم اون غريبه اي كه تو نباشي نمي ارزه....
مسئول سخت افزار و شبكه شركت از راه ميرسه و مياد توي اتاقم و ميگه خانم فلاني من با شما يه صحبتي دارم؛يك وقتي بهم بديد تا در مورد يه مسئله اي يك چيزايي بپرسم.ميگن چوب رو كه برميدارن گربه دزده حساب كار خودشو ميكنه؛منم مثل بز ميترسم؛ رنگم به صورتي ميل ميكنه و دستام  لرزش خفيفي پيدا ميكنه.؛ دهنم خشك ميشه و آب دهنم رو نميتونم قورت بدم.فرصت كمي دارم تا تمامي رد پاها رو از بين ببرم.زور ميرم سمت internet properties و زود همه كوكي ها و فايلها و تمپرري ها رو ديليت ميكنم.هيستوريها رو پاك ميكنم.ميرم توي download manager و همه mp3 هايي رو كه دانلود كرده بودم پاك ميكنم.كلي از فايلهامو هيدن ميكنم؛ياهو مسنجرم رو برميدارم و آن اينستال ميكنم؛و همه اش ميگردم ببينم سوتي جا نذاشته باشم.ميميرم و زنده ميشم.سوالهايي رو كه ميخواد بپرسه مرور ميكنم:
خانم آرايه؟ شما وبلاگ مينويسيد؟
خانم آرايه؟ شما توي زندگي زناشوييتون مشكل داريد؟
خانم آرايه؟ اين چرت و پرتا چيه توي وبلاگتون مينويسيد؟
خانم آرايه؟ شما اينجا كار ميكنيد يا چت يا وبگردي(ولگردي)؟
خانم آرايه؟شما چقدر بي تربيت و بي چاك دهن هستيد؟
خانم آرايه؟ شما به اخلاقيات پايبند نيستيد؟
خانم آرايه؟شما درمورد من اين چيزا رو نوشتيد؟
خانم آرايه؟شما و همكاراتون همچين برنامه هايي با هم داشتيد؟
واااااااي.نه!كم مونده اشكم دربياد.همه رو انكار ميكنم.ديوار حاشا بلنده.چي؟ آرايه كيه؟ من چيم؟ نه بابا؟ وبلاگ چيه؟ محاله.من و اين حرفها؟ فقط يكسري مشابهت اتفاقي بوده.من؟من اينا رو نوشته باشم؟  اصلن در شان و شخصيت من هست اين وبلاگ مال من باشه؟ با اين اراذل اوباش!!! مراوده داشته باشم؟نه...اصلا و ابدا!
يا اصلن اينها هم نباشه؛ نكنه سيستم من رو مونيتور كرده باشن؟واي....گندش بزنن....از صبح وبلاگ خوني...هي يه وبلاگ باز كن...هي يك صفحه سرچ علمي كن...هي آهنگ عوض كن....آخ آخ آخ...هي گزارش بنويس...يعني اگه سيستم منو مونيتور كرده باشن آبرو برام نميمونه....آخ آخ آخ....اون ايميلي كه براي بهمن زدم رو بگو....وااااااي خدايا چيكار كنم الان من؟
نه...اينا فايده نداره....اون بديهياتي كه من نوشتم نميشه زيرش زد.قلبم تالاپ تالاپ ميزنه و ديگه قادر به قورت دادن آب دهنم نيستم.تصميم ميگيرم يك جورايي يواشكي با توجه به اينكه آخر وقت هم هست بزنم به چاك.دستاي لرزونم ميره سمت گوشي و ببهش زنگ ميزنم ميگم با من كاري داشتيد؟ من منتظرتونم توي اتاقم.مياد توي اتاق و طوري مثل مجرمها نگام ميكنه.انگار سرشم بابت تاسف تكون تكون ميده....خالم خوش نيست...رنگ گچ مانندم كه آبرو برام نذاشته و جايي هم براي انكار....نفس نفس ميزنم...نه.....نميشه از زيرش در رفت...آبروم رفته ديگه...بعد ميشينه كنارم و ميگه شما تو زمينه ....اينجا ديگه گوشامم نميشنونه....تو زمينه خريد عطر اطلاعاتي داريد كه منو راهنمايي كنيد؟ اينقدر به اين صورت فيگور استرس دادم كه ديگه نميشه برگردونمش شكل و خالت اوليه رو بهش بدم و رنگشو رو به بهبود ببرم و مثل يك جان سخت از نفس افتاده مثل ماست وا ميرم....حتي نميتونم به خودم بخندم!همينطور نگاش ميكنم و ميشنوم كه ميگه خانم آرايه؟ حالتون خوبه؟
........................................................................

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا شادي ميشم قلبم تند تند و تالاپ تالاپ نزنه و گونه هام گل نندازه و چشام برق نزنه و نيشم دور تا دور كله ام باز نشه و اون شكل احمقانه خنده داري رو كه ميخواد لبخندشو بخوره نگيرم؟

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا غم ميشم ؛ حالت چشمام عوض نشه و لبهام ورچيده نشه و نلرزه و پلكم
نپره و ابروهام افتاده نشه و نگام آتيش نزنه و اشك توي چشمام خودنمايي نكنه و آب دماغم راه نيفته و صدام مثل آجر خورده ها نشه؟

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا عصبانيت  ميشم ؛
گوشام سرخ نشه و چشمام ازدهايي نزنه بيرون و بخواد طرف رو قورت بده و دندونام قرچ قرچ به هم فشار نخوره و صدام شبيه پارس سگ آقاي پتيول نشه و ابروهام توي هم گره گره نشه و صورتم كبود نشه و مغزمم همزمان هنگ نكنه؟


*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا خجالت ميشم ؛ صدام شبيه بچه گربه نشه و چشمام كج رو به پايين نشه و روي پيشونيم چين نيفته و آتيش از صورتم نباره و دستام نلرزه و لبمو گاز نگيرم و پوست لبمو نكنم و مهر شيم آن مي روي سر و صوتم نخوره؟




.........................................................
پ.ن:آهنگ انتخابي اين هفته:  كاري نكن دوباره مجبور شم (دانلود)  محسن چاووشي و جعفري.اين آهنگيه كه اين هفته بهمن برام ايميل كرده.
پ.ن:آهنگ انتخابي خودم:همينكه توي وبلاگ گذاشتم: توي شهري كه تو نيستي دانلود بازم چاووشي.کاری نکن دوباره مجبور شم   از تو و دوست داشتن تو دور شم کاری نکن که عهد و پیمونمو بشکنمو مثل تو مغرور شم   بشکنمو مثل تو مغرور شم    دروغ چرا ، من به تو وابسته ام    کور شم اگه دروغ بگم ، کور شم    بدون عزیزم نمیخوام یه لحظه     تو زندگیت وصله ی ناجور شم
پ.ن:آهنگ انتخابي ديمبولي شاد و شنگولي اين هفته:مهره مار داري دلبري!سعيد آسايش!
پ.ن:آهنگ ترانس رپ اين هفته خدايي محشره فاز ميده اساسي به درد خر حمالي ميخوره:همينه كه هست! دني قاف!
 

+ تنيده شد توسط آرايه
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
عبورانه
1- مكان: اتوبان همت
زمان: 8 صبح
چند نفري هستيم و بارون نم نم و گاهي با شتاب ميگيره به پر لباسمون.كف خيابون كمي گل شده. هيچ تاكسي يا مسافر كش شخصي محترمي نگه نميداره ما رو سوار كنه سر كار برسونه.يك ربعي هست اينجا الافيم.من؛ آقاي لاغر و اخمو؛ خانم چاق و غرغرو؛ آقاي سيگاري.يك پرايد نيش ترمزي ميزنه و مسيرمون رو ميگيم و ميپريم توي ماشين.همگي كارمند به نظر ميايم ازون كارمند بي نظمهاش كه ديرشون هم شده. آقاي سيگاري سيگار روشن ميكنه.راننده ميگه لطف كنيد خاموش كنيد.غر غري ميكنه و خاموش ميكنه.بعد هم زير لبي چندتايي فحش به راننده ميده.خانم غرغرو مدام با موبايلش صحبت ميكنه و هي استرساي ناشي از دير رسيدن به جلسه مهم كاريشو ميريزه تو حلق مسافرا و راننده. آقاي غرغرو هي به رانندگي بقيه و ترافيك گير ميده و نق نق ميكنه.من هم كه جلو نشستم هر يك دقيقه به ساعتم نگاه ميكنم و ميگم ايش!!!بعد راننده تصميم ميگيره از يك مسير ديگه بره.و ميندازه تو مسير ديگه.داد همه درمياد...اي آقا اين چه كاري بود كردي؟ ما كه الاف شما نيستيم.اينجا ترافيكه دير ميرسيم.هرچي هم راننده ميگه هيچ فرقي نميكنه اينجا بهتر نباشه بدتر نيست فايده نداره و هر كسي يه مسير ميده و اصرار داره مسير اون بهتره.خلاصه تا اين سر و صداها ميخوابه باز ميرسيم يك جايي كه مسير دوشاخه ميشه و هميشه دودستگي بين مسافرا هست كه از كدوم بريم.معلومه ديگه هر كسي اصرار داره از جايي بره كه دو قدم كمتر پياده روي داشته باشه.راننده از دوتا آقاهه ميپرسه از كجا برم؟ اونا هم مسيري مخالف مسير من رو ميگن.اينم ميره.حالا نوبت منه كه دادم در بياد و راننده رو بگيرم به فحش و فضاحت! ببينم آقا؟شما چندتا مسافر داري؟ بهتر بود چشماتو باز ميكردي ميديدي كه غير از اين دو تا آقا دوتا خانم هم مسافرتن.بايد از ما هم سوال ميكردي از كجا برم.كلي مسيرم رو دور كردي.همه رو بايد دوباره تاكسي بگيرم برگردم.به خاطر اين كار تو من يك دقيقه دير ميرسم و بايد مرخصي رد كنم و....آقاي راننده بيچاره هيچي نميگه.آخر سر وقتي به مقصد ميرسيم و موقع كرايه دادن ميشه؛ ميگه من مسافركش نيستم!مسيرم بود همينجوري سوارتون كردم!يعني ببين ميخواستم زمين دهن باز كنه قورتم بده!!يا لااقل دود بشم برم هوا!يا آب بشم برم زمين!اما كم نياوردم و گفتم اما من همينجوري سوار نشدم!و پولشو گذاشتم روي صندلي.ولي خيلي زشت بود رفتارمون!خدايي تا يك هفته دپرس بودم!

2-گاهي آدم توي اين تاكسيها چيزايي ميشنوه كه تو دكون هيچ عطاري پيدا نميشه.يك راننده تاكسي بود درباره كمالات و خواص ميوه جات صحبت ميكرد و اظهار فضل ميفرمودند.مثلن ميگفت از روي شكل ظاهري هر ميوه ميشه تشخيص داد اون ميوه يا ماده غذايي براي كدوم قسمت بدن مفيده.مثلن گردو چون شكل مغزه؛براي مغز مفيده؛سيب شكل قلبه براي قلب خوبه؛پرتقال چون شكل پوسته براي پوست خوبه!....خيار....خيار....براي....براي....حالا ما چهار نفر هم زل زديم به دهن راننده محترم! من و مني كرد و گفت چون شكل انگشته براي انگشتاي دست خوبه!!!!!همين كيوي....كيوي...اصلن ساخته شده براي....براي....(متوجه هستيد كه كيوي شبيه چيه؟!!!)بيچاره فهميده بود چه گندي زده و ما هم از خنده داشتيم روده بر ميشديم!!!بعد من تموم راه فكر ميكردم مثلن موز تا حالا براي يك چيز ديگه خوب بود اما با اين فرمول جديد براي چي ميتونه خوب باشه؟يا بادمجون؟يا هويج؟آيا اينا ميتونن كاربردهاي مشابه داشته باشن و براي يك جاي به خصوص خوب باشن؟!!يا مثلن اين وسط تكليف هندونه چيه؟براي شكم خوبه؟پس ليمو ميتونه خيلي خاصيت داشته باشه واسه سينه؟
.........................................
پ.ن:من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو...با رقيب رفتن و اذيت آزار تو رو...تو خودت داور ميدون شو بگو...كيه كه جواب نده تلخيه رفتار تو رو...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني...
پ.ن:معلومه كه خسته ام نه؟
پ.ن:دونت بي سورپرايزد!لاو تركس د وانز هوم دير هرتز بيت سام هاو ديفرنت.دير آيز سي سام هاو ديفرنت.
ترجمه: تعجب نكنيد! عشق سراغ كساني ميرود كه قلبشان جور ديگري ميزند.كه چشمشان جور ديگري ميبيند.

+ تنيده شد توسط آرايه
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
ماليخوليايي
ماليخولياي يك:ميگم ما انسانها كلن بي جنبه ايم.تصور كن اگه همين الان وارد دنيايي ميشديم كه بهمون اجازه ميدادن هر آرزويي داريم برآورده بشه.همسرتو باب ميل خودت انتخاب كني؛ كارتو خودت انتخاب كني؛ خونه ات رو؛ محل زندگيت رو؛ ماشينت رو؛مقدار حساب بانكيتو؛ و خلاصه خيلي چيزاي ديگه.چي ميشد؟
هيچي.دنيا پر از پروشه و فراري و ماشينهاي اخرين مدل ميشد.همه بچه ها خوشگل و چشم آبي يا خاكستري و يا چشم و ابرو مشكي و سفيد بودن.هاوايي و جزاير قناري جاي سوزن انداختن نبود.آژانسهاي مسافرتي غلغله بود.تو آسمون پر از هواپيماي شخصي بود.و....

ماليخولياي دو:ميتوني...ميتوني ديروز دست يكي ديگه رو تو دست داشته باشي و امروز دستت تو دست يكي ديگه باشه و فردا پنچه تو پنجه يكي ديگه...ميتوني جاي اينكه بشيني زانوي غم بغل بگيري و از غم دوري ناله سر بدي و اشك و شمع و حافظ و عود و سيگار و قهوه تلخ تلخ همراهان جاودانيت باشن؛ با اشاره سر انگشتي شماره يكي ديگه رو بگيري تا برات بهترين لحظه ها رو بسازه....ميتوني دعوتش رو به شام يا ناهار قبول كني و از ادا اطوارهاش اينقدر بخندي كه يادت بره اونيكه مدعي بود عاشقته تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت...ميتوني وقتي دلت تنگ تنگ تنگ شد جاي اون شماره هميشگي يك شماره ديگه رو بگيري و بهش بگي دلم براي صدات تنگ شده بود..بهش بگي خيلي خوش ميگذره وقتي با توام.ميتوني جاي همه اشكهايي كه نداشتي؛ خنده هايي رو كه نداشتي بخري و جاي همه حسرتهايي كه خزيده رو پر و بالت هواي تازه بريزي و بخندي.از ته دل بخندي.اون لبخند هميشه غمگينت رو برداري اون لبخند يخيتو آب كني از گرماي خنده هاش.ميتوني جاي لمس يك خيال گرمي دستهاشو بچشي.ميتوني تو چشماش غرق بشي و فكر كني چقدر اين چشمها رو دوست داري....چقدر اين صدا آشناته....چقدر از داشتنش خوشبختي...
ببينم؟ميتوني؟
...........................................
پ.ن:بيشتر از اونيكه فكرشو بكني شناختمت.
پ.ن:ايندفعه نه اوندفعه ها رفيق.
پ.ن:هيچ ميدوني از اين شوخيهاي مسخره ات حالم بهم ميخوره؟
پ.ن:تازه مطمئن شدم كه حرف ديگران چقدر ميتونه ويرونت كنه....خيلي سستي...خيلي...
پ.ن:تازه دارم حسرت روزايي رو ميخورم كه ميشد مثل امروز باشه...
پ.ن:دلم يك عالمه روزهاي امروزي ميخواد
پ.ن: و نگران روزهاي باقيمونده زيادي هستم كه نميشه امروز رو تكرار كرد
پ.ن:لعنت به فاصله ها.
پ.ن:اينقدر خسته شدم كه آمادگي پذيرش يك عشق ناگهاني يك دقيقه اي رو دارم.دارم؟
پ.ن:عشقي كه بكشونتت!اينجوري!
پ.ن:دلمم از اين يواشكيها ميخواد!
پ.ن:دلتنگ اين لحظه هام!
پ.ن:با اجازه بزرگترها اشكال داره ما امروز صبح اينجا بوده باشيم؟

با اجازه بزرگترها صبح همچين كاري كردم!!

+ تنيده شد توسط آرايه
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
یک کوچه طولانی بن بست
شنبه
از صبح عينهو جنازه بودم.خسته و بي انگيزه.اين خيلي بده ولي شنبه هاي اين مدليم داره زياد ميشه.هيچ خوب نيست در شروع هفته اينقدر مرده باشم.بايد يك فكري كرد.البته كمي هم حق دارم.شرايط حال حاضرم كاملن به هم ريخته است.توي سه چهار مورد اصلي كاملن بلاتكليفم.دو سه تا تصميم هم بايد بگيرم كه متاسفانه نميتونم.هنوز اونقدر قوي نشدم كه بتونم بگيرم.

دوشنبه
صبح منتظر يک خبر بودم.خسته بودم و از اين انتظار لعنتي بيشتر از هميشه درمونده.سعي کردم زود برسم سر کار...اما بازم نشد.وقتي رسيدم تو اتاقم ديدم روي کيبردم يک گل سرخ گذاشتن...همون لحظه؛بدون اينکه بدونم اين کار کي بوده و به چه منظور؛قلبم پر از شادي شد؛سرمست شدم...به نخي بنده اين افسردگي مزمن ما هم!اما خداييش خيلي چسبيد...هيچي مثل اون کار نميتونست دلمو شاد کنه.رفتم تو اتاقش ديدم يک گلدون کوچولوي بلوري تو دستشه.گفت بذار اين تو خشک نشه.ديدم ديروز حالت بد بود و ناراحت بودي؛اينو برات گرفتم.بوسيدمش و ازش تشکر کردم.اينجور محبت خالصانه بدور از ريا کلي انرژِي مثبت ميده.امروز عصر که برميگشتم؛به شدت هوس قدم زدن توی عطر بهار نارنجها رو داشتم...به شدت دلم شمال و بهارنارنجهاشو میخواست...با تو یا بی تو...

سه شنبه
صبح از بار استرسم كمتر شده بود.كمي آروم بودم؛كمي سبكبار.كاش اين كارها نبود و ميشد يك هفته برم مسافرت.نياز مبرم بهش دارم.خيلي نياز دارم.امروز فهميدم من چه آدم مزخرفي هستم.خيلي مزخرف.پيغامهاي تلفنيمو ميبينم؛ اس ام اس هايي كه ازم سراغ ميگيرن؛ميسد كالهايي كه دارم؛ اما هيچوقت پي پاسخ دادن بهشون نيستم.واقعن گند و مزخرف و بي شعور هستم.ديشب كسي كه اندازه مامانم گردن من حق داره و دوسش دارم(شايد بيشتر از اون!)بهم زنگ زد و گفت ده بار بهت زنگ زدم و پيغام گذاشتم.موبايلتم كه جواب نميدي.يا خونه جا ميذاري؛ يا ميذاري توي اتاقت ميري پي كارات؛ يا ته كيفت ميندازي صداشو نميشنوي.بيچاره برامون خونه پيدا كرده بود.چقدر شرمنده شدم.خلاصه از ديشب اعصابم سر اين موضوعات به هم ريخته.اين شبا تا ميرم پاي كاميپيوتر؛ ماني مياد پيشم ميشينه و با تعجب ميپرسه تو چيكار ميكني اينجا؟ميگم وبلاگ ميخونم؛چت ميكنم؛ ايميل ميبينم؛ چيز مينويسم.خيلي عادي كارايي كه هميشه ميكنم رو ميكنم.اونم ساكت ميشينه و نگام ميكنه.گاهي هم برام ميوه پوست ميگيره.گاهي بستني كافه گلاسه اي دوغي چيزي مياره برام.گاهي وسط خوندناي من پارازيت ميده و حرف پيش ميكشه.گاهي هم من براش يك مطلبي از شماها ميخونم.همه تون رو تقريبن ميشناسه.البته بعضي وقتها ميپرسه احسانه همون النازه؟ يا مشتي ماشالا همون فريداست؟ يا نيكو با آقاي پاك چه نسبتي داره؟گا هم بهونه گير ميشه ميگه من تنهام چرا نمياي پيشم؟و من از خودم ميپرسم واقعن چرا نميرم پيشش؟بعدش يه آهنگ ميذارم؛ ملايم و عاشقونه و ميرم پيشش.با هم حرف ميزنيم.دلم نميخواد ازم دلگير بشه.اي روزگار اونم حروم شد رفت.خبري رو كه منتظرش بودم بازم دريافت نكردم.احتمالن مدت بيشتر ديگه اي فقط به انتظارم اضافه شد.تف به اين انتظار.راستي...اين روزا تماسم با بهمن و بهمن با من خيلي كم شده.ديگه هر روز هر روز نيست.شايد ديگه دوري هم داره ما رو از ياد هم ميبره.مام ميشيم از دل برود هر آنكه از ديده برفت.اما اين دليل نميشه گاهي شديدن بيتاب هم نشيم و به خواب هم نيايم...تقريبن هر شب...تقريبن هر شب.....جالب نيست؟شديدن رفتم تو نخ Vوژإّ نعمت اللهي . آلبوم داده هيوج.عشق.ماه.عسل.با اون صداي دوست داشتنيش.با اون صداي دورگه اش كه آتيش ميزنه به جونم.با اون آهنگايي كه پسرم ساخته باشه.با اون شعرها.با اون لحن خوندنش.محشره: با تو قصه گفتنم هی....به تو زنده بودنم هی....با تو قصه گفتنم زنده بودنم دل سپردنم هی....نه نگو نیستی با این دل...نه نگو از عشق چه حاصل...عمر ما طی شد به تعارف......نه نگو بنده چه قابل ميميرم براي اين تيكه اش. يا وقتي ميخونه : منم از تو دل گرفته....منم اون كه رفته از ياد...منم اون گشته فراموش...با تو از عبور مي گفتم...با تو از مسير پرواز...حالا اما سرد و خاموش....نكنه تو باغ بميرم...بشم اون قناري لال....يا بيفتم از درخت و....بپوسم چو ميوه ي كال بايد مرد.به جان خودم بايد سرتو بذاري بميري وقتي اين رو بلند تو گوشت فرياد ميكنه و تو مثلن پشت ميزت مشغول تهيه صورت وضعيت هستي. اونجايي كه ميخونه: شما مست نگشتید وزان باده نخوردید ....چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم مرگ هم كم مياره. اينجا رو بگو :سزاواری اگه با تو ، توی این قصه بد کردم ....چقدر خوشحالم از اینکه گل عشق و لگد کردم ....تو از اون لحظه اول فقط فکر خطا بودی.....همیشه آشنا بودی    همیشه بی وفا بودی....دروغ هایی که می گفتی تن دنیا رو می لرزوند....فقط آینه بود هر شب توو چشمام قصه رو می خوند...دل زود باور عاشق نباید از تو بت می ساخت....نباید باورت می کرد....نباید عمرش و می باخت ...نباید عمرش و می باخت ..  ديگه تلف ميشي.همش تو گوشم پر بود امروز و سرم آروم تكون ميخورد و مثل ديوونه هاي آوازه خون راه ميرفتم تو شركت و زمزمه ميكردم و پرسنل عزيز از اينكه سرخوشم ذوق ميكردند.جديديها هم از تعجب شاخ درآورده بودند.خب مثل اينكه امروز كله گنجشك ناهارم بوده!شب با ماني زديم به چاك جعده و رفتيم جايي كه سالهاي دور پاتوقمون حساب ميشد.قليون و چاي و لرزيدن! و اون آب سرشار و اون سكوت دهشتناك.و اون فوران خاطرات.و اون توي گوشم زمزمه شدنها.اون بوي خوش نفسهاي آشنا.بعد هم جيگري زديم به سيخ تا جبران مافات بشه!شب هم اومديم تا كي مشغول ريخت و پاش بوديم.كلي همه چيز رو گذاشتيم بديم اينور اونور.خودمونو سبك كرديم.نصف زندگي رو داديم بره.چه همه وسايل زيادي داشتيم دو نفر آدم.دلم براي وسايلم تنگ ميشه.حتي اونايي كه گوشه انباري خاك ميخوردن و سال به سال سمتشون نميرفتم و با اين حال دل كندن اشون سخت بود.ميدوني؟اون وسايل گوشه انباري خيلي به تو شباهت دارند.همينكه ميدونم هستند دلم خوش ميشه. حتي اگه سودي به من نرسونند.

اينم آلبوم روزبه نعمت اللهي. اينم سزاوار اينم با تو قصه گفتنم هي! اينم دل گرفته اينم سايه سپيدار

................................
پ.ن:میگم ها؟روزمره نویسی هم خیلی چیز مبتذلیه.
پ.ن:فک کن یکی نوشته های این پست رو هفته قبل بهم میداد.چه اتفاقی می افتاد تو روند روزانه های من؟
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی.
..................................
لحظه ای با من باش...

 ليلا دلش پر است...خيابان نرفته است...
مجنون دلش گرفته ... بيابان نرفته است
من هم به فال تلخ خودم گريه مي کنم ...
که تا هنوز از ته فنجان نرفته است
مشکوک مانده ام به خودم،نه!به طالعم..
به هر چه رفته است ، به ... نرفته است 
سرد است،سرد...سرد...و اين شعر،سرد تر
 از من هنوز فصل زمستان نرفته است
 تلقين بکن به چشم خودت که:نه هيچ گاه
با چتر زير نم نم باران نرفته است
ديگر برات شعر نخواندم که خوش کنم ...
دل را به زيره اي که به کرمان نرفته است
 مي خواستم خيال کنم رفته از دلم ...
اما نرفته است ! به قرآن نرفته است !

از مجموعه ي هواي غزل آلود : ندا هدايتي

بعد نوشت: آها راستی؛ اینجا دارن واسه وبلاگای محبوب رای گیری میکنن. خب مسلم هستش که مثل همه کارای دیگه ایرانیها هیچ نتیجه درستی نداره؛ چون مثلن من میرم به خودم و دوست پسرم رای میدم؛ دوست پسرم میره به خودش و دوست دخترش رای میده و این برنامه ها خلاصه.در هر حال مام رفتیم رای دادیم! به شراگیم کوفت گرفته و سهیل و لنگ دراز و دو تای دیگه.خب دیگه؛ من مثل یه روستایی میمونم که با اینکه وبلاگ گوشزد رو خیلی سطح بالا میدونم اما ترجیح میدم از دهکده خودمون و به همین سهیل قزمیت رای بدم تا غریبه.آخه نه؛ خداییش من با نوشته های انا بیشتر خندیدم و خوش خوشانم شده یا بقیه؟آدم باید منصف باشه! دارن نظر تو رو میپرسن نه دیگرون رو!


ادامه‌‌ي مطلب
+ تنيده شد توسط آرايه
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
ترسم نیست بی تردید از سایه از جاده...من از سایه های شب بی رفیقی من از نارفیقانه بودن میترسم
همه چيز ساده شروع شد. نميدونم چرا شد و چرا بايد ميشد و اصلن اين شدن درست بود يا نبود.اصولن من روي خيلي چيزا فکر نميکنم و روي بعضي چيزها اصلن فکر نميکنم.يکيش همين شروع شدن تو. نميدونم توي کدوم ثانيه منو کشيدي سمت خودت.نميدونم توي کدوم سطر نوشته ات دلم مکث کرد؛موند؛و خواست که بمونه.نميدونم کدوم حس حزن انگيزي منو کشوند به شبونه هاي با تو سر کردن. تا خود صبح. تا طلوع.و بعدها از طلوع تا طلوع يا از غروب تا غروب.چه فرقي ميکنه؟بگو همه عمر.همه لحظه.
ببين؛روي خيلي چيزها اصلن فکر نميکنم.اصلن فکر نميکنم من نبايد بيام همه مسائل خصوصيمو اينجا بنويسم تا چشمهاي غريبه و آشنا بخونن.من حتي فکر دل خودمم نميکنم.حتي فکر فکرها رو.فکر آدمهايي که منو ميشناسن رو.اونايي که نميشناسن رو.فقط فکر خودم هستم.آره.بارها به من ميگي خودخواهي و فکر خودتي.انکار نميکنم.هستم.حتي خواستن تو هم از روي خودخواهيهاي هميشه ام بود.نه عاشق خط و خالت شدم هيچوقت نه عاشق ادا و اطوارت و نه انديشه ات و نه چشمهات و نه دستهات و نه هرم نفسهات.عاشق نشدم.تو دوست داري با عشق اشتباهش بگير.اشتباه بگير تا آخرش ببيني کي باخته.عاشق نشدم که گفتم بهت ديوانگيهاي عاشقيت هام رو خوب ميشناسم.دوست داشتن تو نه بازي بود.بازي نبود که عشق هم نبود.خواستنت نه به جرات بگم هوس نبود؛ که احتياج هم نبود.بدون تو هم داشتم زندگي ميکردم.مدتها قبل از اينکه نبودي.اما وقتي بودي؛فکر کردم.به نوع حضورت فکر کردم.اينبار فکر کردم.فکر کردم تو از جنس مني.فکر کردم اون شيار روي انگشتهاتم که ميگن مال هر آدمي مختص خودشه هم مثل مال منه.حتي اون نگاه غمگين مرموزت انگار که از غار چشمهاي من تنوره ميکشه.فکر کردم.فقط فکر کردم تو از تار و پود مني.يا خواستم فکر کنم تو بخشي يا همه مني.شايد هم نبودي.حتي ذره اي.اما من خواستم فکر کنم به نوع حضوري از تو که از جنس خود خود منه.به حضورت عادت نکردم.ديوانگيهاي عادتهامم خوب ميشناسم.نميتونم عادت کرده باشم و ماه تا ماه چشمهام با چشمهات تلاقي نکنه و دستهام تو دستهات نباشه و دينگ دينگ و بيز بيز مسنجرت رو توي گوشم نداشته باشم هر شب هر شب.پس عادت هم نکردم.محتاج؟نه...نبودم.ميدوني که نيستم.حتي اگه بهت بگم هستم.بايد زرنگتر از اين حرفها باشي که بفهمي حرف احتياج نيست.فقط فکر کردم.فکر کردم به اينکه دلم ميخواد باشي.دلم ميخواد حضورت مال من باشه.دلم سايه وارِ بودنت رو ميخواست.دلم حضور و هجوم بي امان لحظه هاتو روي لحظه هام ميخواست.دلم خواست.ميفهمي؟دلم خواست.دلم خواست گاهي که هستي؛سرم رو از صفحه مانيتور بگيرم و به چشمهاي تو بدوزم.دلم ميخواست گاهي که هستي هيجانهاي نوجوونيمو باهات بچشم.دلم تاپ تاپ حضورت رو توي اون اتاق اون شرکت ميخواست.دلم ميخواست از روي عطرت بفهمم اون روز اومدي يا نه.دلم ميخواست توي اون اتاق جلسه جلوي اونهمه آدم اشاره هاي بي پايان داشته باشم با تويي که دلت نميخواست.اين رو بعدها فهميدم.که از جنس من نيستي.شايد هفتاد و دو ساعت پيش فهميدم که نيستي.من فکر نميکردم.و تو فکر ميکردي.تو ميترسيدي و من نميترسيدم.من به فکر ديگران ابدن فکري نميکردم و تو به فکر ديگران فکر ميکردي.تو ميترسيدي.اون روز که توي اتاق دکتر....نشسته بوديم؛و يک لحظه اون رفت بيرون و بهم خنديديم و يواشکي دستت رو رسوندي به من و دستم رو لمس کردي و لذت اين يواشکي رو ميبرديم؛و اونوقت اون ناغافل وارد شد و تو بعدش با من قهر کردي.از من طلبکار بودي.اون روز فهميدم که ميترسي.نه خيلي.اما فهميدم.اندازه کمي دلگير شدن فهميدم.
خيلي چيزها رو نميدونم.اما ميدونم که خودم خواستم که باشي.که بموني.خواستم بهت اين فرصت رو بدم که خامم کني.خواستم اين فرصت رو بدم که لگدمالم کني.که بشکنيم.خودم خواستم تو کمي منو بشکني.خواستم بمونم و بخواي که نموني.خواستم دوستت داشته باشم و دوست داشتنت رو به تکرار بگم.خواستم مرورت کنم روز و شب و شب و روز.خواستم اینقدر به خودم تلقین کنم تو رو و اینقدر به قلبم بخورونم دوست داشتنت رو که خودم هم باورم بشه.اونقدر وحشی و داغ دوستت دارم.باورم بشه که بدون تو مردم.خب.من به این بند از بودنت احتیاج داشتم.احتیاج داشتم به صداهایی از جایی بپرم؛ به صداهایی از رویا بیرون بیایم و با صداهایی به رویا بروم.احتیاج داشتم رنگ چشمت را بگیرم و به شب جنگلهای سبز شمال برسم.احتیاج داشتم داغی دستت را بگیرم و بروم تا کویر تب کرده.حتی صدایت.آن صدای معمولی و عاری از هر چیزت.دوستش داشتم ها؛نه که بگویم برایم جذبه ای نداشت؛ که اگر داشت هم هنر تو نبود و هنر تلقین خودم بود.من فقط خیال کردم در مسیر پروازم تو خوب بالی میشوی.فقط خیال کردم تو چه بی اهمیتی به مردم اطرافت؛به حرفهایشان؛ به نگاههایشان و به ایما و اشاره های بی مقدارشان.گفتم شاید همه اینها را بگذاری پای حسودیهای گاه و بیگاهشان.دروغ میگویم؟نه.میدانی و میدانم که پر بیراه نمیگویم.نمیخواهم برایت دلیل و برهان بتراشم که همه صاحبان آن گوشه کنایه ها و ایما اشاره های نامطلوبت؛ اگر که جایگاه تو را داشتند همینی بودند که تو بودی.میگویم بودی چون دیگر نیستی.یعنی دیگر اجازه نداری که باشی.فاصله بودن و نبودن یک مو است و آن موی بین من و تو گسسته.نمیشود.من و تویی که مسیرمان زمین تا به آسمان است توی یک خط جایمان نمیشود.اینکه بترسی از حرف بی مقدار مردم بی مقدار و بابتش من را خرده بگیری؛نه که نادیده گرفتنش سخت باشد که چشم پوشی اش محال است.دلم میخواست مثل خودم بودی.مثل فکرم.مثل آرایه ای که زمانی آنقدر دوستش داشتی که شاید راحت تر میتوانستی ناهواریهای دشوار با او بودنش را تحمل کنی.دوست داشتی تحمل کنی.مثل آن وقتهایی که چشم در چشم همکارت دوختی و با نگاه فهماندی که من و تو را سر و سری هست.نگفتمت.اما آن روز جای خجالت کشیدن از غروری بی پایه سرشار شدم.آرایه خجالت نمیکشد.خودت خوب میدانستی.با حرف مردم زیر و زبر نمیشود و همانی که هست را نشان میدهد و ترسی از آبرو ندارد.همین حالا؛فکر میکنی چند نفر مرا رودر رو و خیلی نزدیک میشناسند و اینها را میخوانند؟یک تا دو نفر؟نه جانم.بیست سی نفری میشوند.پس چرا هنوز همینقدر وقیحانه خودم را بیرون میریزم؟عریان بودن من زمانی خوشایندت بود و حالا به سبب همان آشنایان مشترکی که بویی از ما ببرند شاید؛عریانی ام وقیحانه به نظرت می آید.این روزها ترسهای مداومت از اینکه نجوایی بکنندت که شاید من و تو را پیوستنی است؛آزارم میدهد.نگاههای سر بزیر و سر زدنهای کوتاه کوتاه و بریده بریده ات توی محل کار؛ آزارم میدهد.اصرارت به اینکه موبایلم را توی شرکت همینطوری ولو نکنم بروم؛ اصرارت به اینکه به اسم و فامیل سیوت نکنم؛اصرار اینکه با تو رسمی؟؟!!سلام احوال پرسی کنم؛فقط حالم را به هم میزند.مسئله ای نیست.دیگر نیازی به آن نیمچه نوشتنهایت از من هم نیست.نیازی نیست از من بنویسی و نشانیهای دیگر بدهی.آن پستهای عاشقانه رومانتیکت را هم حذف کن که خاطره ام هم نماند و آزارت ندهد.انگار که دزد مخفی کرده ای.یا جرم.یا لکه ننگ.حالم را به هم میزند محافظه کاری بی حد و حصر و اغواگرانه ات.دوروییهایت.من اگر اعلامت کردم که هستی؛ پای این بودنت ایستاده ام.اگر کسی اشاره ای به رابطه ای فراتر از دو همکار به من کرد؛گفتم بله بله....من ایشان را بیشتر از یک همکار دوست دارم.موقع گفتن نه سرخ شدم نه خجالت کشیدم نه عرق ریختم نه رنگ به رنگ شدم.تنها احساسات درونی ام را نمایان کردم.نمیگویم میخواهم جار بزنم؛ نه.میدانی که آنقدرها هم بی آبرو نیستم.میدانی که نیستم.اینجا شاید؛ اما آنجا نیستم.یک دوستی میگفت آمده این اینجا راحت باشیم.چرا مخفی کاریهایمان را اینجا هم ادامه دهیم؟و ترسهایمان را؟لزوما اگر قرار است اینجا هم نقاب تقدس بزنیم و ترس و دلهره هایمان؛ حرف آزاریهایمان؛ فضولیهایمان؛نفهمیهایمان کج فهمیهایمان و نبایدهایمان را یدک بکشیم؛ چه نیازی به دنیای مجازی؟برویم توی همان دنیای حقیقی پر طمطراق خودمان.راست هم میگفت.حالا میفهمم راست میگفت.اما نمیشود.همه آنهایی هم که ادعای همراهی و فهمیدنت را میکنند؛ جای جایش تنهایت میگذارند و عاشق چرند و پرند بافتن برای سوژه شدنت میشوند.نمیگویم آمده ام توی دنیای مجازی؛ پس لزومن میتوانم هر گهی دلم میخواهد بخورم.یا لزومن بی آبرویی را با آزادی اشتباه بگیرم.نه.صحبت این حرفها نیست جانم. میدانی؟خسته شدم از اتفاقات مشترک فاکتور گرفتنها؛ننوشتنها؛که مبادا با مطالب تو مشترک در آید و خانم چاق و چله منشی ات که خانه مجازی هر دومان را میداند سر از کارمان دربیاورد.خسته شدم از حرفم را خوردنها.از پرهیزها؛ از مزه مزه کردن حرف در دهانم موقع بیرون راندنش؛از جویدن هزارباره جمله ها موقع صحبت کردن با همکارهایت؛خسته شدم.از آن نگاه هول زده و نگرانت وقتی رو در روییم؛از دو دو زدنهای چشمانت که میمیرند از نگرانی و از مردمک گشاد شده چشمانت؛خسته شدم.از اینکه هی یکی را با تو اشتباه بگیرند و بیایند اینجا برای من و آن دیگری از همه جا بیخبر چرند و پرند بنویسند خسته شدم.هرچند تو خوشحال بودی از اینکه دیگری را جای تو اشتباه گرفته اند و به بیراهه میروند.اما من یاد گرفته ام اگر خربزه میخورم؛ پای سگ لرزه اش هم بنشینم.تو این اصل ساده را نیاموخته ای و متاسفم که تاوانش تمام شدن همه آن هیجانات و تازگیها و دوست داشتنها و دوست داشته شدنها و با هم بودنهاست که باید بپردازیم.میدانی؟من خیلی راحت میتوانم بگویم که نه میخواهم ببینمت؛ نه صدایت را بشنوم؛ نه بنویسمت؛ نه بخوانمت.نه کامنتی؛ نه آف لاینی؛ نه دیداری و نه شنیداری.هیچ.نه به سراغت می آیم نه به سراغم بیا.نه مینویسم برایت نه بنویس.ببین.از ما به خیر و از تو به سلامت.به همین سادگی هم تمام شد.
..........................................
پ.ن:هوووووم!نگران من نباشی یک وقت.خوب خوبم.
پ.ن:یاد گرفته ام از پایان نترسم.تو یادم دادی.یادت هست؟
پ.ن:دلم هیچ بازگشتی نمیخواهد.این را به ترسهایت اضافه کن که اگر برگردی...
..................................
لحظه ای با من باش...

فکر کردم می شود فهمیدت اما...
آرزو کردم که می شد دیدت اما...
فکر کردم می شود با دست خـالی
از میان بوته خـاری چیدت اما...
خوشۀ انگور نارس بودی ای عشق
دسـتی از باغ دلـم دزدیـدت ام
ا:
می شود حالا به نامی ارغوانی
توی ذهن جامها نامیدت امشب
شب نمی خواهد بگوید رازها را
از که باید بیشتر پرسیدت امشب؟

دلاهه(الهه روزگار دور)

 

 

بعد نوشت:خوبم به خدا.ناراحت نيستم.فقط گله مند بودم كه اون هم برطرف ميشه.احساس هم نميكنم باختم يا زيادي مايه گذاشتم و اون كم گذاشت؛چون اينطور نبود.نه اينكه چون اينجا رو ميخونه اينا رو بگم؛ نميخوام ناعادلانه رفتار كرده باشم.خوب بود.هنوز هم هست.اما من با اين ترسهاش نميتونم بسازم.چرا هم خودم و هم اون رو اذيت كنم؟ازش به خاطر اينهمه روزها و لحظه هاي قشنگي كه برام ساخت و وقتهايي كه برام گذاشت هم ممنونم.فقط ديگه نميشه ادامه داد.و اين اخلاق بد منه كه صفر و يك هستم.واسه همينه نميتونم اين رابطه رو به طور منطقي ادامه بدم.يا بايد ايده آل باشه كه نميشه باشه؛ يا اينكه تمومش كنم.تصميم گرفتم بهد كل دورش رو خط بكشم.عاشق نيستم كه نتونم.پس لزومي به كشدار شدن هيچ چيز نيست.برميگردم به يك سال پيش.

+ تنيده شد توسط آرايه
Get this widget!