اگه از دخترای امروز بپرسی؛ یعنی توی جمعشون بشینی و مسائل اینجوری رو پیش بکشی؛ اولین چیزی که میگن متفق القول اینه:"از مردی که تجربه اولش باشه بدمون میاد پیف پیف". کاری به صحت و سقم این ادعا ندارم.الان درست یا غلط طوری شده که خانمها دوست دارند با مردی باشند که تجربه های زیادی داشته.با خانمهایی دمخور بوده باشه و ارتباطاتی از این دست توی رزومه اش یاشه.اصولن هم مردهایی که یکی دوتا دختر دور و برشون میپلکن بیشتر خاطرخواه و طرفدار پیدا میکنن.انگار بازارشون داغتر میشه.توی دانشگاه هم اون زمانها؛پسری که زن یا نامزد داشت؛ یا دوست دختر داشت مورد توجه بیشتری واقع میشد و یکجورایی خواستنی تر بود برای دخترا.تا جایی که یادم میاد یک پسر بود و چندتایی دختر که سرش میجنگیدن!اینه که خانمها به تجربه ثابت شده مردی رو که راست میره و راست میاد و مثبته نمیپسندن و القابی مثل سیب زمینی و پپو و گلابی بهش میدن اما مردهای د ی و ث رو میپسندن.
یکم: آقای شین تحصیلکرده و کارمند است.مهندس و نابغه و مخترع و خلاصه از هوش بالایی برخورداره.ایشون از عنفوان جوانی یعنی 18 سالگی توسط همسر کنونی و محترمشون تور شدن و تا کنون بابای دو تا بچه اند.این آقا بخوای حساب کنی من یکی حاضرم براش قسم بخورم توی عمرش یکی دو ساعت هم با یک زن یا دختر غریبه حرف نزده.البته مثلن ماها که دوستای خانوادگیشون هستیم راحت تو سر و کله ی هم میزنیم و جک میگیم و شوخی و میخندیم و البته که حرفها و کارهای روزمره و خاص مهمونی و مسافرت.یعنی بحثهای جدی هیچوقت با من نوعی که مثلن صمیمی هم هستیم و پونزده سالیه میشناسیم همو هم نداشته. با همکارهای خانمش هم در حد یکی دو جمله و نه بیشتر حرف نمیزنه.این آقا به عنوان یک فرد خانواده دوست و اهل معروفه و از نظر دیگرون نمره اش بیسته.
نظر من:آخه زن این آقا چطور میتونه خوشحال باشه که شوهرش بهش پابنده؟که چطور وقتی هیچ رابطه ی با هیچ جنس لطیف دیگه ای نداشته میتونه از انتخاب شدن توسط این شوهر و موندن پاش خوشحال باشه و به خودش بباله؟آیا میتونه بگه همسر من مرد اجتماعی هست؟وقتی یک پای ارتباطش میلنگه؟این آقا چطور میتونه درک داشته باشه از روحیات خانمها؟از درددلهاشون وقتی آگاهی نداره وقتی خانمها رو نمیشناسه؟ به نظر من این اصلن نمیتونه لذت بخش باشه.
دوم:آقای م.ژ مهندس و دارای یک شرکت خصوصی معتبر در زمینه تحصیلات خودشه. ایشون هم توی دانشگاه با همسر کنونی اش آشنا شده.اما مشخصه از اون ناقلاهای روزگاره.اولن به خاطر فرهنگ بازرتر اجتماعیشون؛با دوستهاشون اینقدر راحت هستند که درباره ی خیلی از مسائل با خانمهای دوستاشون یا همکارهای خانومش بحث های آزاد زیادی در هر زمینه ای داشته باشه.دومن بسیار مشخصه این آقای خیلی موقر و متین؛و خوش مشرب و شوخ طبع؛ یواشکی خیلی شیرینی برای خودش داره.اما من میتونم شرط ببندم یواشکی اون اینقدر نیست که بشه اسم خلوت عشاق آسمانی بهش داد.خانمش ازش راضی هست و همه به عنوان یک آقای جنتلمن میشناسنش.
نظر من:همصحبتی باهاش شیرینه و خود من همیشه پای میز مزه سر تو گوشش دارم و کل کل خندیدن به راهه.بسیار اجتماعی و دنیا دیده است.از هر مساله ای دید کامل داره و نظر مبسوط و قابل اسنادی میده.حالا نه اینکه فک کنید چون دوست صمیمی بهمن هستش اینو میگم ها!نه! از نوشا بپرسید! اونم تایید میکنه چون بدجور شیفته اش شده بود.
سوم:بهمن.آدم خونگرم و اجتماعی هست. توی دانشگاه با همه ی دخترا حتی اونایی که نمیشد ازشون یک سلام ساده شنید حشر و نشر داشت.به سرش قسم میخوردن.نشنیدم کسی از روابط خصوصی تری باهاش صحبت به میون بیاره.دوست صمیمی همه ی دخترای دانشگاه بود.چندتایی ان جی او و اینجور چیزا هم عضو بود و اونجاها هم خانمهای زیادی باهاش در مراوده بودن.بعد از ازدواج شد آدمی که به دلیل حساسیتهای بیمورد خانمش همه چیز رو کنار گذاشت.از اون زمان تنها خانمی که باهاش بود خانمش بود و بس.یک مدت من دوباره به پستش خوردم و درباره ی ریزترین مسائل و جزئیات و احساسات و هر چیزی که بشه با هم صحبت و همفکری و نظرخواهی میکردیم.خانمهای اکیپ دوستش داشتن.نظراش براشون مهم بود.خوش مشرب بود چون بلد بود چطور باید با یک خانم رفتارکنه.
نظرمن:ندیدم حرف مفت بزنه.ندیدم راهنمایی غلط بکنه.ندیدم وارد روابط ناشیانه و ناجور بشه.جز همین رابطه ی عمیق قبلی که با من داشت؛ازش اگه بشه چیزی رو اسمشو گذاشت کجروی ندیدم.مرد زن و زندگیه.همین بس که منو گذاشت زن و زندگیشو برداشت رفت اونسر دنیا.توی روابطش با خانمها در عین حال که خیلی جدیه؛خیلی صمیمی هم به نظر میاد.آدمیه که وادارت میکنه به خانواده اش به عنوان اولین رکن زندگیش احترام بذاری و با این پیش فرض تا آخر صمیمیت باهاش بری.
چهارم:الف.ب.مردی که از بچگی در امر دختربازی فعال بوده.این عادت رو تا بعد از ازدواج کشونده.اصلن نه آدم خوش مشربیه نه میشه روی نظراتش حتی فکر کرد.هیچوقت حرف خاصی برای گفتن نداره.همیشه سه چهار مدل خانم دور و برش برای بازی داره.تلفنهای مشکوک و طولانی داره.به شدت قربون صدقه زنش میره.جوری که احمقا بهشون لقب زوج نمونه بدن.وسط حرف جدی که باهاش شروع کردی و داری نصیحتش میکنی؛ و یک جاهایی میگی که اشکالی نداره تو مردی و شاید نمیخوای به زنت بسنده کنی؛زل میزنه توی چشمت و میگه زنها چی؟تو چی؟خودت با کسی میپری؟بیا با من باش!شعور در حد صفر.جدیدن هم جدا شدن.
نظر من:با اینکه اینهمه با خانمها بوده و هست؛ از اونها فقط یک چیز میبینه و می اندیشه.فقط جنبه جسمی ماجرا براش مهمه.اندازه ی الاغ درباره ی هیچ موضوعی که به عواطف و احساسات خانمها مربوط میشه نمیفهمه.
پنجم:مانی.تا قبل از من دوست دختر جدی نداشت.دو سه مورد بودن.گذرا.یکی از فامیلاشون هم دوست صمیمی اش بود.دختری که بیشتر درد دلها و تفریح و گردشهاش با اون بود.روابط اجتماعیش فوق العاده است.شخصیت خونگرمی داره و من فکر میکنم برای خانمها دوست داشتنیه.از این جهت که بیشتر دوستهای صمیمی من دوستهای صمیمی اون هم هستند.اونقدر باهاش راحت هستند که وقتی دارند جدا میشن اول مساله رو با اون مطرح کنند.به چالش بکشند و ازش راهنمایی بخوان.بعد هم سرشونو بذارن روی شونه اش و در آغوشش گریه کنند و درد دل کنند با خیال راحت و به قول خودشون مثل برادرشون.همکار خانم به اون صورت نداره.یکی که مجرده و همسن خودشه و البته خانم خوبیه و البته خیلی با هم صمیمی اند.همه ی دغدغه ها و مشکلات کاری رو با همفکری هم حل میکنند.تیکه هایی که بهش میاد از ترشیده بودن اون خانم هست تا رنگ رژ بد رنگش. جز این یکی دو سه باری کارآموز خانم داشت که نمیدونم به چه دلیل همشون بساط عشق و عاشقی باهاش راه انداختند و اینم همه رو به من سپرد.تا جایی که پیشنهاد زن دوم شدنشون هم مطرح شده بود.بعد از اون دیگه کارآموز خانم نگرفت.در حال حاضر هم جز همون دو سه تا دوست و آشنای خودمون؛یکی دو تا دوست همکلاسی سابق و اینترنتی داره.چند وقت پیش هم که بارون برف بود دختری رو رسونده بود که خانم بهش شماره داده بود چون همرشته اند.فک نمیکنم با این دوستی ادامه دار باشه یا به صمیمیت برسه.در هر حال شاید هم برسه.
نظر من:خیالم از بابتش راحته.همه ی مسائلش رو میدونم.من مردی رو نمیخوام که اسیر در پنجه های من فارغ از روابط اجتماعی باشه.مردی رو نمیخوام که بلد نباشه چطور با یک خانم برخورد کنه.مردی رو نمیخوام که فقط دوستای سبیل کلفت داشته باشه.مردی رو نمیخوام که با تنها زنی که حرف زده و میزنه توی عمرش من باشم و بس.میخولم ببینه.بشنوه.چشم و گوشش باز باشه.بعد با همه ی اینها بیاد بگه عزیزم تو بهترینی.تو بهترین دوست منی.
ششم:ه.ش. مردی که چشم باز کرد با دختر عموش ازدواج کرد اونم توی سن پایین.تمام دید این آقا از یک خانم همون گفتار و رفتار خانومشه.ملاک خانومشه و نه هیچ.توی محیط کار نمیدونم چقدر آشنا و صمیمی هست با کارمندای خانمش.اما میدونم خانمش حساسه به روابط حتی معمولیش با دیگر خانمها.
نظر من:مرد فهمیده و خوبیه.نظریه هاش دقیقن.حالا یا مطالعه زیاد داره یا ذاتن فهمیده است یا با خانمهایی ارتباط داره که اینقدر خوب خانمها رو درک میکنه.اما یک مشکلی هست.مشکلی که اصلن این پست رو براش نوشتم.یک روز بنا به این شد من برم خونش با هم نوشیدنی بنوشیم.در همین حد و نه چیز بیشتری که حتی فک کنید بین ما میتونسته باشه.قرار بود چیزی ازش بگیرم سر راه.بعد دعوت به نوشیدنی شدم.تنها بود توی خونه.خانمش مسافرت خارج کشور بود.بعد کنسل کرد و بهونه ای آورد.بعدن برام توضیح داد این اولین باری بوده توی عمرش که یک خانم تنها مهمونش میشده و نمیدونسته چه رفتاری ممکنه در پیش بگیره.....
چرا؟چرا باید همسرای ما؛ اینقدر محدود بشن؛ اینقدر روابط اجتماعیشونو الکن بذاریم که این فجایع پیش بیاد؟که مرد ما نتونه به خودش مطمئن باشه چه رفتاری رو میتونه در پیش بگیره با یک خانم که مناسب باشه؟
چرا ما نذاریم و جلوشو بگیریم که همسرامون هر چی باشن یک انسان هستند و بنا به ظرفیتشون حق دارند با جنس مخالف خودشون در تماس باشند.بدیهیه منظور من در این مبحث فقط ارتباط عادی و معمولیه.در حد دوست نه چیزی بیشتر.البته که گاهی وقتا نمیشه و هشتاد درصد مواقع روابط خوب مدیریت نمیشن و به جاهای باریک میکشه.اما اون رو بی خیال که بشیم؛واقعن این ظلم بزرگی در حق یک مرد نیست که تمام عمرش زنجیر یک زن به گردنش باشه؟و منع بشه از ارتباطات موازی با سطوح پایینتر؟اونم مرد خوب خونه ی ما؟
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
..................
پ.ن:کار و بار زندگیمو...بذارم برای فردام...
آهنگ الکی از سیاوش قمیشی...دانلود کنید.
.........................................................................
مرسی از همراهیتون توی کامنتهای پست قبل.الان دیگه میدونم که یک چیزی بود که خواستی از من مخفی کنی.میدونم اگه ریگی تو کفشت نبود بهم دو دستی تقدیم میکردی نشون میدادی.میدونم خریدن اعتماد من باید بیشتر از اینها برات ارزش میداشت.میدونم ارزشهای انسانی و حریم شخصی کشکه اگه بنا باشه پای محبت دو طرفه وسط باشه. میدونم گاهی به من دروغهایی میگی که هیچ لازم نیست.و نمیدونم من باید با تو چیکار کنم؟چطور بهت بفهمونم میشه بیشتر از اینها با من پا باشی...تا ببرمت به جاهایی که توی عمرت نرفتی. و میدونم هر آدمی برای برخورد با آدمهای دیگه ی اطرافش بی نهایت استراتژی میتونه داشته باشه.که الزامن شاید هیچکدومشون برای یک آدم خاص جواب نده.فقط میدونم توی قانون من وقتی کسی آدم خاصی شدمیتونه خیلی قانونها رو دور بزنه...اما نمیدونم من با تو چیکار کنم؟
........................................................................
بعد نوشت:
خب هنوز هم نمیدونم باید چیکار کرد.بعد از شیش ماه میاد برات اعتراف میکنه که اونجوری که بهت گفته نبوده.برای مورد اول بهم هیچ توضیحی نداد و گفت چیزی نیست.همین.اما برای چیزی که هیچی نیست چنگ و دندون کشیدن هم منطقی نیست.برای مورد دوم بعد از اینکه از دفتر اومدیم بیرون و رفت؛دور زده بود و برگشته بود و بعد از یک ربع دوباره جلوی من سبز شد.میدونستم دلش نیومد منو با اون حال تنها بذاره و بره چون میدونست چیکار کرده.مانی رو یک لحظه دست به سر کردم و ازم پرسید چیزی شده؟خوب میدونست چی شده.بعد گفت رفیقت(همکار مشترکمون) بود. این چیزی بود که به من گفته بود اما من از روی چهره اش خوندم که میخندید و دقیقن داشت اس ام اس بازی می کرد.بعدن اعتراف کرد که اون همکارمون یک ربع پیش بهش اس ام اس زده بوده ولی اصل ماجرا چیز دیگه ای بوده.و مدعی بود که دروغ "هم" نگفته".من نمیدونم چطور بگم پنهان کاری از دروغ هم میتونه بدتر باشه؟و واقعن این یعنی اینکه اون حقیقتن دروغ نگفته؟منو گول میزنه یا خودشو؟نه.پای هیچ زن و دختری رو وسط نکشید و گفت داشته چیزی رو توی نت چک میکرده.خب شش ماه و دو ماه زمان زیادیه که فک کنی و چیزی برای گفتن پیدا کنی.من باور کردم.اولی قابل باورتر بود و دومی کمی غیر قابل باورتر اونم به خاطر اینکه دلیلی برای مخفی کاری اگر واقعن موضوع اون بود ندیدم.البته توی مورد دوم پیشنهاد داد موبالشو ببینم.یعنی انتظار داشت من بعد از یک ربع که رفته و برگشته و میتونسته هر بلایی سر هر اس ام اسی بیاره؛ اونم جلوی مانی موبایلشو بگیرم و چک کنم.یعنی تعارف بیخودی و الکی.من باور کردم.من باور میکنم.من باور میکنم.من باور میکنم.من باور کردم.من باور میکنم.من باور میکنم....
اما تو بگو؟تکلیف اون چیزی که این وسط میشکنه و خورد و خاکشیر میشه چیه؟تکلیف"اعتماد" من به تو چی میشه؟اعتمادی که تو توقع داری با این اعترافها بخری؟اونم به این دیری....به این دیری...اما من باور میکنم.اما تو دیگه با من اینطور رفتار نکن.اگر هر چیزی پیش اومد حتی بدترین لو رفتنها در قالب یک اس ام اس.....فقط بهم بگو.من پشتتم.
