X
تبلیغات
پندارهای آرایه - از سری داستانهای س ه کاف!

از سر کار که میام، تابستونا، اولین کاری که می کنم اینه که مانتو و مقنعه رو می کنم روی اولین مبلی که میشه می اندازم. بعدش هم کاملن دمونتاژ می شم و گاهی تا خود ش ...ت هم پیش می رم. البته دروغ چرا تا قبر آآآآ!!!من همیشه عادت دارم توی خونه ل خ ت عور بگردم. مخصوصن وقتایی که از حموم درمیام؛ چه سر صبح باشه چه نیمه شب، تا وقتی نخوام از خونه برم بیرون یا کسی نخواد بیاد خونه، بنده همچنان ل خ تم! بدون کوچکترین شر پارچه ی مزاحمی!!! امروز عصر هم طبق معمول لباسها رو کندم و انداختم روی مبل و داشتم هوایی می خوردم که زنگ در رو زدن. منتظر مانی بودم بیاد بریم کلاس. اومد. از توی آیفن هم دیدمش موقع زدن زنگ در که با تیشرت راه راهش پشتشو به آیفون کرده بود و واستاده بود. در رو باز کردم اومدم بلاگم رو توی لپتاپ ببندم. البته قبلش هم چاک در آپارتمانو باز گذاشتم تا مجبور نشم یکبار دیگه هم برای باز کردن در آپارتمان بلند شم از جام. بعد صدای آسانسور اومد و دیدم مانی زنگ آپارتمانو می زنه. گفتم شاید کولر در رو بسته واسه همین با لحنی معترض از اینکه هیچوقت از کلیدش استفاده نمی کنه داد زدم در بازه بیا تو...............
.
.
.
.
چشمای متعجب پیک موتوری هیچوقت یادم نمیره که چقدر گرد شده بود و با تته پته می گفت جواب آزمایشگاه رو آوردم براتون...ای گل بگیرن این آیفونای چپندرقیچی سیاه سفید رو... 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:0 | لینک  |