X
تبلیغات
پندارهای آرایه - مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد..........وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

سلام
این پست
مشتی خیلی منو به فکر فرو برد. اولین نتیجه ای که در بر داشت این بود که تصمیمی رو که گرفته بودم حتما جدی عملی کنم.اونم این بود که یک پست برای مانی بنویسم.میدونم خیلیها حرفهای منو توی اون پست قبول نخواهند کرد و به نوعی حق دارند؛ دم خروس رو باور کنند یا قسم حضرت عباس رو؟در هر حال من مینویسم.داستان تو یک کوچولو با داستان ما متفاوته. اون بود که تو با بهار آشنا شدی.ولی برای من مانی بود که من با اون آشنا شدم. واسه اون هم همینطور.زن فعلیش دوستش بود که با من آشنا شد.خیلی عارفانه بخوام بگم؛ اینه که تو به اولین احساست پشت کردی و با دومی رفتی. ولی ما دو تا به دومین احساسمون توام با عشق پشت کردیم و با اولی رفتیم. خیلی خیلی خوبه که الان به شدت بهار رو دوست داری؛ همینکه اینطور نسبت بهش ادای دین داشته باشی هم خیلی خوبه.من گاهی هی فکر میکنم تو چقدر و چقدر میتونی شبیه بهمن باشی.این حس از همون وبلاگ قبلیت یک جورایی با من بوده.حالا هم که اینا رو اینجا نوشتی؛ پی بردم چرا. البته این روزها یکی دیگه هم هست که میتونه حرفهای بهمن رو برام به زبون ساده تر ترجمه کنه تا من بفهمم.میشه به این نتیجه رسید که مردها در نهایت شبیه هم هستند.بعضی جمله هاتو با صدای اون توی گوشم تکرار کردم. و به این نتیجه رسیدم که نکنه اون واقعا همچین احساسی داره؟ همیشه به من میگه من دارم اذیت میشم.گاهی خیلی فشار بهش میاد و کاملا برنامه به تنفر کشوندن این ماجرا رو پیش میگیره.احتمالا به همین خاطر که تو گفتی:
"همه مقاومتها ریخت و دوباره تو اومدی تو زندگیم. در کنار تمام حسهای خوبی که ناشی از برگشتن "اون" بود حس ناخوشایند یک دل و دو دلبر داشتن هم آزارم میداد و به نوعی داشتم جر میخوردم. چند ماه طول کشید تا تونستم قبل از اولین سالگرد ازدواجم برای همیشه این طناب مهر رو ببرم. رفت که رفت. تمام سعیمو کردم که ازم متنفر بشه و شد. دلم نمیخواست برگرده چون با تو ازدواج کرده بودم و میخواستم احساسم فقط مال تو باشه. "
این اشتباهیه که نود و نه و نه دهم درصد از مردها برای این جور رابطه ها مرتکب میشن.حداقل برای آدمی مثل من این متنفر کردن و روندن برای بریدن؛ نتیجه کاملا عکس میده.توی این طور مواقع نود و نه و نه دهم درصد دخترها به نوعی یک مبارزه منفی شدید رو با شرایط پیش اومده آغاز میکنن.لج بازی عمده ترین اتفاقیه که توی این طور مواقع پیش میاد.اونم بدترین نوع لج بازی. لج بازی با خود.
و در نهایت اگه یادت باشه؛ بلاخره تو هم آدمی و دل داری؛ هر چی باشه؛ تو هم با اینکه مردی؛ از عشقی که اون بهت داره غرور میگیری.با خودت فکر میکنی من چه آدم جذابی هستم که همچین کسی داره به من اینطور ابراز عشق میکنه. و همین میتونه اعتماد به نفس صد چندانی بهت بده.حالا نوعی اشتیاق؛ کمی تعلق خاطر؛ و کمی هم مرور خاطره ها؛ باعث میشن تو مردی که حالا یک زندگی دیگه داری حتی؛ به نوعی وابسته این رابطه بشی.گاهی دلت این رابطه رو میخواد؛ گاهی منطقت و عقلت بیزارت میکنه.توی این کشمکش؛ با خودت؛ اون بیچاره است که له میشه. میدونی مشتی؛ من و تو دو تا تفاوت بزرگ توی این ماجرا داریم: اولیش اینکه تو مردی. همین یعنی یک دهم احساسات عشقی زنونه و تند و تیز منو که فوران شده نداری. دومیش؛ اینکه: تو عاشق نبودی.طرفت عاشقت بوده.باور کن اگه اونطور که باید عاشقش میبودی؛ هرگز؛ به جرات قسم میخورم که هرگز نمیذاشتی بره.و هرگز تا وقتی اون توی زندگیت بود؛با کسی باب آشنایی فراهم نمیشد. تو درست میگی.شاید اون عشق عشق نبوده! و من با یک حساب دو دوتا چارتا و چپ تموم و راست تموم؛مانی رو انتخاب کردم.هر کی هم به این نتیجه رسیده که مطمئنا مانی گزینه بهتری بوده که من انتخابش کردم؛ دقیقا درست فکر کرده.ولی باز هم همه اش این نبوده.شاید یک گیر کوچولو توی ماجرای عشقی من بود که همین وجدانی که شما فکر میکنید در من مرده؛ مانعم شد به احساساتم گوش کنم.من هم همیشه توی اوج احساساتی بودنم؛ به گوشه ای از فرمانی که عقل میداد  چسبیدم و از طوفان رها شدم. مشتی؛ فکر میکنی اگه دو سال به جای اینکه سعی کنی اونو از خودت برونی و از خودت متنفر کنی و هزار تا بلا سر روح و روان کسی که حاضر بود زندگیشو به پات بریزه و برای تو از خیلی چیزها بگذره؛ کسی که تنها گناهش واقعا فقط و فقط زیاد خواستن تو بود؛بیاری؛ بهتر نبود از محبتت سیرابش میکردی؟ میدونی که! بهتر از من میدونی عشق یک تاریخ مصرف و انقضایی داره.برای این همچین چیزی رو از تو میپرسم؛ چون تو استعداد و روحیه با دو یا چند نفر همزمان بودن رو داری.بذار اصلا وارد خرافه بشم؛ مشتی؛ من گمون میکنم یاسی؛ توی زندگی تو؛ تجسم عذابهای روحی که به اون عاشق دادیه.حالا این عذاب یک غلاف پوشیده از لذت و محبت برای تو هستش و نمیتونی دقیقا ماهیتش رو ببینی.این فقط یک فکر بود.هر چند ممکنه خیلی سطحی و احمقانه بیاد. ولی من گاهی به این چیزها و ربطش به کارهای دیگه ای که در طول زندگیم کردم فکر میکنم و میبینم میتونه کاملا به هم مربوط باشه.تو احتمالا از اینکه الان شرایطی پیش اومده که یاسی توی زندگیته،ناراحتی.توی عمق روحت حتما آرزو میکردی کاش این آشنایی نبود.کاش وقتی تصمیم داریم چیزی رو تموم کنیم؛ همه جوانب امر رو بسنجیم و ببینیم واقعا این بهترین راهه؟ من ترجیح میدم اگه روزی بهمن بخواد به خاطر خودم اصلا؛ از زندگیم بیرون بره و یا از زندگیش بیرونم کنه؛با صحبت کردن و کم کم و آهسته بریدن و توضیح دادن و مجاب کردن و اگه هیچ کدوم از اینا جواب نداد(که بعید میدونم دیرتر از بریدن و روندن جواب بده)؛با ؛ باهم بودن باشه.کاش از عشقت سیرابش میکردی.دلم براش خیلی سوخته.هیچ دلم نمیخواد به سرنوشت اون دچار بشم.نمیخوام یه شکست خورده بی اعتماد و تلخ باشم.باور کن اگه بهمن روش تو رو بخواد در پیش بگیره(که بعید هم نیست؛ یک چشمه هایی ازش دیدم)؛ با چنگ و دندون خواهم جنگید و حقمو از زندگی عشقی با اون خواهم گرفت.من آدمی نیستم که بذارم همه چیز به سادگی از کفم بره.برای تمام لحظه لحظه این 7 سال و شایدم بیشتر؛ مبارزه میکنم تا حق مطلب ادا بشه.من به احساسم خنجر نمیزنم. نمیذارم کسی هم بزنه.حتی اگه این لجبازی به قیمت تموم شدن دو تا زندگی باشه.میدونم که خوب بلدم چیکار کنم.البته امیدوارم بهمن هرگز به اونجایی نرسه که من بهش بگم چطور تمومش کنه.امیدوارم با شناختی که از من داره؛ اشتباه همه مردها و شاید هم زنهایی رو که توی این مرحله از عشق و رابطه دچارش میشن؛ تکرار نکنه.خیلی امیدوارم.تو فکر میکنی اگه اون عاشقت حالا حالا هم توی دلش ذره ای از مهر تو رو داشت بهتر بود یا کینه تو رو با اینهمه عذاب روحی و شکستن و تلخ تموم کردن؟تو خودخواهی مشتی. مثل خیلی مردهای دیگه. مثل شاید بهمن. مثل خیلی معشوقهای دیگه.امیدوارم منت رها شدن اون رو از عشق سرش نذاری.که بهتر میدونی باهاش چیکار کردی. میدونم حالا ازت بیزاره و شاید هم در صدصد روزی که لهت کنه هستش.شاید یکی از آرزوهای حقیری که تو ساختی براش این باشه که یک روزی ببینتت و یک سیلی محکم توی گوشت بزنه.خوب؟ تو عشق رو با چی عوض کردی؟ با نفرت؟ فکر میکنی این برده؟ تو برنده ای؟ اونو برنده کردی؟ به خدا نه. میدونم مشتی؛ میدونم بهترین کار این بود که توی زندگیت فقط همسرت باشه. و اگه واقعا اینطوره بهت تبریک میگم.ولی تو که میگی نیست! تو که میگی یاسی هم هست.تو به این دلیل یاسی رو توجیه میکنی که همه علاقت مال بهاره. بین تو و یاسی یک دوستی جنسی فقط حاکمه. درسته؛ تو همینو میخوای. یاسی هم شاید(محاله!) همینو میخواد.ولی از من بشنو هیچ زن و دختری از ته دل راضی نیست تن به یک دوستی یک بعدی و فقط برای سکس بده. توی دل یاسی علاقه به تو خیلی هم زیادش هست. تو هم شاید کمی علقه بهش داری.ترجیح نمیدادی این رابطه ای که الان با یاسی داری؛ با همون طرف عشقیت میداشتی؟ چقدر میتونست زیبا تر باشه؟ این اشتباه دیگه ای از مردهاست. برای داشتن یک رابطه دیگه؛ یک رابطه صرفا و شاید نود درصد سکسی رو به رابطه ای سکسی عشقی ترجیح میدن. بازم به این دلیل که خودخواهن. که به اشتباه فکر میکنن؛ اگه علاقه ای در بین باشه؛ دردسر سازه! به زتندگیشون ضرر میرسونه! درگیرشون میکنه! مشتی! اینا همه کشکه! اینا همه گول زنکه! واقعیت چیز دیگه ای هست. مشتی! چرا حس یک دل و دو دلبر داشتن آزارت میده؟ اینو صرف اطلاع خودم میپرسم؟ چون دیدم بهمن چطور درگیره این تضاده و چطور داره با این حالت مبارزه میکنه؟چرا اذیت میشین توی این رابطه؟ فکر میکنین از طرفتون که یک زنه؛ بیشتر اذیت میشین؟در حالیکه الان توی این اجتماع از دکترا و استاد دانشگاش بگیر و برو تا اون کارگر معمولیش؛ همه قاطی اند! قاطیه قاطی! البته این کاملا به روحیه هر کسی بستگی داره و شاید هم نوع تربیت خانوادگی درصد کمی دخیل باشه.اینو میدونم.جوابهای ناشناخته تری میخوام! تویی که احتمالا یک یا چند بار توی یک رابطه عشقی بودی؛ شاید گیر کردی؛ شاید مجبور شدی ببری؛ میتونی دلایلتو از اینکه حس کردی باید ببری و تمومش کنی بنویسی؟ میتونی بگی کدوم روش بهتره برای بریدن؟میتونی بگی با کدوم روش بهتر و با کدوم روش زودتر تونستی از عشق رها شی یا رها کنی؟مشتی! تو خیلی جوابهای نزدیک به اونی که میخوام خواهی داشت! حاج باران! تو هم! رضا خرداد 53! نه! من فقط عاشق بهمن بودم. اگه مانی میرفت شاید رفتنش رو حس هم نمیکردم! اینو مطمئنم! عاشق نبودی؟شناختمت شناختمت!
مشتی تو یک بار دیگه یک نظری نوشته بودی: توی یک مرحله از عشق به جایی میرسی که نمیدونی چی درسته چی غلط! بری؟ بمونی؟ قهر کنی؟ آشتی کنی؟ خودتو بکشی! اونو بکشی! همه رو بکشی!
آخ که چقدر درست میگی.
..........................................
لحظه ای با من باش....

همه شب با دلم كسي مي گفت
‹‹سخت اشفته اي ز ديدارش
صبح دم با ستارگان سپيد
ميرود،ميرود،نگهدارش››
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تو رها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم   
‹‹هر كه دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد ازارش
برود،چشم من به دنبالش
برود،عشق من نگهدارش››
آه،اكنون تو رفته اي و غروب
سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم
مي نهد پا به معبد نگاه
مي نويسد به روي هر ديوار
ايه هايي همه سياه سياه!..

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:15 | لینک  |