تبليغاتX
پندارهای آرایه - نگو دیگه دیره....

نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟

از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.

صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟

و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟

کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...

من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟

یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:37 | لینک  |