تبليغاتX
پندارهای آرایه - سگرمه هایش

بیشتر لحظه های بچگی من؛ آن چیزی که دیگران خوب به یاد می آورند و هر وقت میخواهند از گذشته ای که من توی آن سهیم هستم ذکر خیری کنند و کلن معاشرت کرده باشند، از جمله این دایی مامان من؛ من را ترسیم میکنند با دهان و لب و لوچه کج و ورچیده کودکی که عروسکش را گم کرده؛کنج اتاق ؛ کمد؛ حیاط و هر جای دیگری که کنجی داشته باشد و تاریک باشد و نزدیک آدمهایی باشد که ازشان دلخوری....

امروز هم شده ام بچگی هایم....لب ورچیده ام و سگرمه هایم توی هم است و بغض کرده ام و با همه دنیا قهرم....قهرم.....قهرم....

چند روزی نیستم....میروم با خودم آشتی کنم تا بعد ببینم با شما چه باید کرد؟
مسافرت اول هفته هم آن هم از نوع زورکی اش بد هم نیست...می روم...خدا را هم به شما سپردمش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:51 | لینک  |