تبليغاتX
پندارهای آرایه - روابط موازی-خانمانه

دیروز ولنتاین بود. خیلی عجیب نیست که همسن و سالهای ما هنوز که هنوزه نمیتونن این روز عجیب رو که کم کم داره به زندگی اونا سنجاق میشه بپذیرن.برای ملتی مثل ایرانیها که سرشار از عاطفه و احساسن بودن این روز خیلی لازم بود.نیایید بگید سپندارمزگان و این حرفها.اگر بوده که کشته شده و من و امثال من این روز رو نه در تقویم پدر و مادرهامون و نه در تقویم خودمون به یاد نمیاریم.تا همین چند سال پیش هم هیچ خبری از به قول دوستمان این مسخره بازیها نبود.اما الان هست.الان همه تدارک میبینن.چه اونایی که برای جیبشون مغازه ها رو رنگ قرمز میکنن با انواع و اقسام هدایای مخصوص؛جه زوجهای جوونی که دوست دارن این روز رو کنار هم توی یک کافی شاپ یا رستوران بگذرونن.چه دوست هایی که میخوان این روز کمی با روزای دیگه متفاوت باشه.چه من که صبح اول صبحی بی وقت و محل برای بهمن؛ازش یک تلفن یک ساعته داشته باشم.حرف بزنیم و ته حرفهاش بگه میدونه اون حس ناب عاشقی رو هیچ جای دیگه با هیچ آدم دیگه ای تجربه نخواهد کرد و ممنون باشه که لحظات خیلی قشنگ رنگی به زندگی خاکستریش اضافه کردم.من امیدوارم باز هم براش پیش بیاد.باز هم کسی باشه که لحظه های رنگی بهش بده.هرچند به نظر میاد هجر و دوری ما خیلی بیشتر از عشق کوتاهمون بود؛ و من اگه بخوام مثل یک فیلم تند ازش عبور کنم؛لحظه های انتظار و بیخبری و نا امیدی و تلخم بیشتر به چشم میاد تا اون لحظه هایی که توی آغوشش بودم.که دست به دستش بودم.انگار حالا دیگه پذیرفتیم فعلن بودنمون با هم مقدور نیست و من همچنان یک کوسوی امیدی دارم به رویایی که ازش میبینم.اون با موهای سفید و کمتر سیاه و من کنارش.شاید این یک رویا برای کمک به فراموشی مطلق باشه.یک دلداری تله برای پذیرفتن پایان رابطه ای که دوری اش دوری بزرگیه.که من تابشو نداشتم که اون تابشو نداشت ولی مجبور به تحملش شدیم.عاشق که نیستم.عاشق که نیست دیگه.اما همچنان از پرسیدن هم غاقل نمیمونیم.جه با زنگ و چه با ایمیل و چه با دیدارهای سالی یکبار و اشک ریختن روی گونه ی همدیگه.من حتی از این هم واهمه دارم که این ها هم تموم بشه یک روزی.گریزی نیست و روزی میاد که میبینم ماهها رد شده و همچنان بیخبرم ازش.همچنان بیخبره ازم.اگه این تکنولوژی نبود که باید زودتر از اینها میمردیم برای هم.اما هنوز میتونیم فرصتی گیر بیاریم و از مسائل ریز زندگی هم؛ اونایی که نمیشه برای کسی گفتش حرف بزنیم.
دیروز ولنتاین بود.من و امید یک صبح تا بعدازظهر رو با هم توی خیابونا گشتیم.خواستیم توی شور و حال مردم برای اون روز غرق بشیم.قاطی شیم و لذت ببریم.میونش به کارای روزمره مون رسیدیم.میونش من برای مانی کادو خریدم.میونش با هم چرخیدیم و اون برای خودش خرید کرد.میونش من به دوستش معرفی شدم.میونش به قدر یک سیگار کشیدن ایستادم و به حرفهاشون گوش کردم.میونش با هم حرف زدیم و میونش اون وسط مسطا رفتیم ناهار خوردیم.میونش من و اون تموم اون لحظه ها توی رابطه ای بودیم که اسمش خیانت بود.شاید میشد این لحظه ها رو برای اینکه به اسمش بیاد بریم خونه با هم خلوت کنیم.اسبابشم جور بود.اما اینکه با هم گشتیم و میون رد شدن از خیابون ناخودآگاه دست همو میگرفتیم و بعد با ترس و اضطراب دستمونو از هم میکشیدیم؛شاید بشه بهش کمی تخفیف داد.من یک زن متاهبم.اسم این واژه هم مزخرفه.اون یک مرد متاهله.اسم این واژه هم مزخرفه.ما "اهل "نیستیم.ما ازدواج کردیم با آدمهای دیگه ای.سر راه هم قرار گرفتیم سالهای خیلی بعدتری از حادثه ی ازدواج.ما از هم خوشمون اومد. ما عشقهایی پشت سرگذاشته بودیم.ما تجربه ها داشتیم و ما به قول اون احساساتمون زخم خورده است.ما همدیگرو شناختیم برای سه سال و بعد همدیگر رو دیدیم برای سه سال.سه سال گوش اون شنونده ی عشق دیوانه واری بود که من به بهمن داشتم.حرفهایی که نمیشد به کسی گفت.بعد ازش خواستم بهش تکیه بدم.من انتخابش کردم که با اون باشم.بعد از رفتن بهمن یا باید میمردم؛یا جدا میشدم؛اما من انتخاب کردم که با امید باشم.من همه ی اتفاقهای زندگیمو دوست دارم.من ازدواجمو دوست دارم.شوهرمو دوست دارم.عشق بهمن رو دوست دارم.بهمن رو دوست دارم و حالا حتی این دوری از بهمن رو هم دوست دارم.من امید رو دوست دارم. من آدمی نیستم که هرچی سر راهم میذارن رو بخوام نه نیستم.حداقل آدمهای زیادی توی این صفحه وقتی اینا رو میخونن سر تکون میدن به نشونه ی تایید که نیستم.میشد دوستیهای زیادی رو از لای همین صفحه شروع کنم و به عشق برسونم. اما نکردم.شاید تک تک شوهرهای شما یا دوست پسرهای شما میتونستند یکی از این شروعهای من باشند.من علاقه ای به شروع با کسی ندارم و اغلب از اون فراری ام.اینکه چرا با امید شروع کردم؛و چرا ادامه دادم یک پاسخ خودخواهانه داره.من آدمی رو پیدا کردم که خودم بود.من خودخواهانه این خود مذکرم رو دوست داشتم.این خودی که دروغهای کوچولو میگفت و پنهان کاریهای احمقانه میکرد.من این خود دوست داشتنیمو دوست داشتم.این آدمی که عادتهاش مثل خودم بود.من این آدم رو دزدیدم.از معشوقه هاش دزدیمش.از عشقهای قدیمیش از رویاهاش دزدیدمش.از همه ی دخترهای مجرد و متاهلی که میخواستند باهاش باشند دزدیمش.من از این دزدیدن راضی ام.شاید فکر میکنم امید تنها آدمی بود که ارزش دزدیدن داشته باشه.من محبتم رو بی اونکه بخواد بهش دادم.بی که طلب کنه بوسیدمش.بی که انتظار داشته باشه چیزی شبیه عشق به قلبش بخشیدم.بی که بخوام شدم اهلیش.بی که بخواد....اهلی من شد.ما الان متاهلیم.ما الان به هم متاهلیم.از همه ی خطاهای دور و برمون؛از همه ی لغزیدنها متاهلیم به هم.ما بدون یک سند پر از قانون و مهر و امضا، با هم متاهلیم. ما بدون دور زدنهای احمقانه؛بدون تعصبات بیرحمانه و بدون چهارچوبهای خشک و مرسوم و بدون بندی به نام ازدواج؛ سه ساله با هم موندیم.من فکر میکنم اون خیانت نمیکنه.اون فکر میکنه من خیانت نمیکنم.با اینکه ما خیانت کاریم.ما همه ی این مگوها رو اگه انجام بدیم برای هم میگیم.همو بغل میکنیم و تو گوش هم اعتراف میکنیم.بعد هیچکدوم نمیخواد اون دیگری رو بکشه.فقط همو درک میکنیم.ما از ابراز عشقهایی که بهمون میشه راحت صحبت میکنیم.ما از احساس عشقهایی که ممکنه پیش بیاد برامون راحت صحبت میکنیم. ما همو درک میکنیم. از مشکلات زناشویی میگیم. از دعواهای گاهگداری.از رفتارهای نفرهای اول زندگیمون.از دغدغه های اقتصادی.از حسرتهامون.از آرزوهامون.ما بی اینکه به بندی باشیم؛ با هم بندیم.پای هم بندیم. ما وقتی میگیم همسرمون بغلمون کرد و گریه کرد...با پوست و گوشت و استخون همو درک میکنیم. ما برای نفرهای اول زندگیمون احترام قائلیم.ما اون نفرهای اول رو دوست داریم.من نفر اول اونو دوست دارم و پذیرفتمش.اون نفر اول من رو دوست داره و پذیرفته تش.ما از هم دلگیر هم میشیم.به هم شک هم میکنیم.دلمون هم از همدیگه میشکنه.با هم قهر هم میکنیم.اما باز به هم برمیگردیم.ما از هم نمیبریم.نه که این نتونستن که بریدن زجرآور باشه. بی که این نتونستن دردآور باشه.شاید راحت بعد از یک هفته برای هم تمام شویم. ما به فکر ازدواج با هم و پشت پا زدن به زندگی اولمون نیستیم. ما سعی داریم به هم کمک کنیم توی زندگیمون محکم باشیم. برای زندگی همدیگه بهترینها رو میخوایم. ما هر دو همدیگر رو سیو میکنیم.به هم آرامش غیر قابل توصیف میدیم. با همدیگه به علایق مشترکمون میپردازیم.با همدیگه ذوق میکنیم. ما از بودن با هم لذت میبریم. من از بودنش لذت میبرم.هیچ حاضر نیستم این بودن رو بیخود و بیجهت از دست بدم. من مواظبم که این بودن رو از دست ندم. من دقت میکنم و یکی از دغدغه هام اینه که از این دوستی و از این بودن محافظت و مواظبت کنم.نفرهای اولمون ما رو میدونن.اما نمیدونن ما اهلی هم هستیم.یا چفدر اهلی هم هستیم.من مواظبت میکنم این اهلی بودن رو کسی نفهمه.چون وقتی شد باید همه چیز تموم بشه و کنار گذاشته بشه.اون وقتی در هیبت یک بابا از شیرینکاریهای بچه اش صحبت میکنه؛ من هم همراهش ذوق میکنم.میخندم.برای شادیهای زندگیش شادم و از غمهاش غمگین.ما غمهامون و غصه هامون و کم و کاستیهامونو روی دوش هم میداریم. با هم شریک میشیم و قسمت میکنیم.ما تمام روز ولنتاین رو با هم میگردیم اما برای هم کادوی ولنتاین نمیخریم. ما شامل این کادو برای هم نمیشیم.
دیروز ولنتاین بود.مانی منو به یک شام دعوت کرد.یکی از رستورانهای خوب شهر..مانی خیلی دنبال میگرده منو خوشحال کنه.همه ی راههایی که فکر میکنه منو خوشحال میکنه هنوز هم بعد از اینهمه سال امتحان میکنه.عشق مانی به من بینظیره و بابتش اندوهگینم.بیشتر از اونیکه شاد باشم. همه ی این سالها من عشقم جای دیگه بود و با اون زندگی کردم. مانی احساساتیه. مانی جدیه. مانی اهل زن و زندگی و کاره. مانی یک شوهر ایده آله. اما عشق من نیست. عشق این منی که الان هست نیست.تنها چیزی که میتونه رابطه های به ظاهر موفق بالایی رو خدشه ای بهش وارد کنه؛همین عشق مانی؛عشق این همسر هستش.ما قانونن مال همیم. جسمن مال همیم. ما همو دوست داریم. از بودن با هم لذت میبریم. هر تلاشی توی زندگی میکنیم برای بالا بردن هردوتاییمونه.برای هم آرزوها داریم.برای زندگیمون نقشه ها داریم.من و مانی سیاه و سفیدیم.من و مانی نه از یک تباریم نه از یک ریشه.کسی که در نهایت مشکلات من رو به دوش میکشه نه امیده نه بهمن.کسی که همیشه حامی منه و میشه تنها روی اون با اطمینان حساب کرد فقط مانی هستش.کسی که اینهمه سال همنفسی باهاش آرامش و محبت رو برام به ارمغان آورده.کسی که بدون اون خیلی چیزا گم و کمه.خب من بهش واسته ام. از همون سیزده سالگی بهش وابسته شدم. این وابستگی تا حالا هم ادامه داره و طبعن تیشار هم شده.اون تنها کسیه که به عنوان همسر قبولش دارم.من اهلی مانی نیستم اما.من خودم رو جای دیگه خرج میکنم. احساسم رو و محبتم رو. احساس میکنم اینقدر محبت توی وجودم هست که اگه به دیگری هم بدم برای اون چیزی کم نیاد.من نمیخوام براش کم بذارم.من نمیخوام از دستش بدم. من نیاز مادی ندارم. به خاطر ترس از طلاق و نیاز مادی و اینچیزا نیست که باهاشم. باهاشم چون میخوام ازش بچه دار بشم. چون میخوام مادر بچه اش باشم و چون میخوام با هم زندگیمونو ادامه بدیم.چون میخوام مانی خانواده ی من باشه. من ناچارم خیلی چیزها رو از مانی پنهان کنم و مانی چیزهایی رو که نتونستم ازش پنهان کنم؛ سکوت کرد و گذاشت تا بگذره. به من فرصت داد خودم حلش کنم و باز به زندگیش برگردم. من راه حلهای خوبی چیدا نکردم؛ اما به روش خودم همه چیز رو حل کردم. مانی حالا راضی تره. حالا من خوبترم. من به زندگی دلگرمترم بی که عشق قلاطونی داشته باشم.من افسرده نیستم چون با مانی باید بخشی از روحم رو نادیده بگیرم. من با امید به زوایای پنهان خودم میرسم. من بخشی از باری رو که مانی نمیتونست بکشه روی دوش امید گذاشتم.بی که بذارم خدشه ای وارد بشه به زندگیم. بی که بخوام سعی بیخوده کنم مانی رو مثل خودم کنم. من خلاهایی که توی این زندگی هست رو با امید و گاهن با بهمن پر میکنم. حرفهایی که مانی حوصله ی شنیدنشون رو نداری و حرفی بابتش نداره با اینا میگم.من از نظر جنسی با مانی مشکلی ندارم. در حد زن و شوهرهای معمولی از هم لذت میبریم.من مشکلی ندارم اگر روزی مانی خواست تجربه ی دیگری هم داشته باشه. خیلیها اومدن اعتراف کردن روابط موازی با شوهرشون دارن.خیلیها تایید کردن.کسی تکفیر ندیدم کرده باشه.درسته. این روابط موازی میتونه کمک کنه به زندگی اصلی. به آدمای اصلی.اینروزا دلایل اون چیزی که اسمش رو میذارن خیانت؛جدای از ماجراجویی و حسادت؛ انتقام از همسر؛موارد اقتصادی؛مورد غفلت واقع شدن و بیتوجهی همسر؛بی بندباری اخلاقی؛یا اغوای دیگران هستش. در بهترین حالت؛ گرچه تصوراتی مبنی بر این که پس از گذشت میانگین 7 سال علاقه زوج‌ها رو به کم شدن رفته و ارتباطات کم‌رنگ می‌شوند وجود دارد اما تحقیقات جدیدتر از رخ دادن این تحولات پس از دو سال و شش ماه و 25 روز بعد خبر می‌دهند. این طبیعیه که بعد از نزدیک به ده سال زندگی همه چیز عادی میشه . رنگ میبازه. حتی موفقترین رابطه ها.حالا بعضیها زرنگترن و راههایی برای این رنگ نباختن و زنده کرده همه چیز پیدا میکنند. شک نکنید این گریز زدنهای زن و مرد؛ اگر عاقلانه انجام بشه یکی از همین راهکارهاست. شماها که میگین همه چیز زندگی اکی هستش و دوست داشتن هم سرجاشه؛ و با رابطه با مردی دیگه یا زنی دیگه؛دارید سر و سامون و آرامش به زندگی اصلیتون میدید؛پر بیراه نگفتید و ناخودآگاه دارید دریچه ای برای نفس کشیدن و شاداب شدن بهتر دست و پا میکنید. از قانون پرسیدید؛مدتهاست زن و شوهرهای ایرونی یاد گرفتن مسائل خودشون رو خارج از چهارچوب قانونی حل کنند. قانونی که با قضاتی که هزار سال تفاوت فکری با همنسلای ما دارن و وبا قوانینی که خوشبینانه نگاه کنیم؛ خارج از تحریف؛ مال هزار و چهارصد سال پیشه و برای جامعه ای که مقایسه شون با اون جامعه احمقانه است. قانون همه چیز رو در نقش ح ن سی مردان میبینه و مدام هم داره ازدواجهای دوم و سوم رو مجوز میده. تو باید خودت ببینی که میخوای به این قانون عمل کنی؟و در نهایت تو چه این قانون رو قبول داسته باشی چه نداشته باشی؛ اگر خدای ناکرده گیر بیفتی با همین قانون مجازات میشی. قائنون هیچوقت در نظر نگرفته زنی که همپای مردی کار میکنه؛تو زندگی نقش داره،همپای مرد میتونه نیازهای ج ن سی و عاطفی هم داشته باشه که تنها از مصدر مرد ماجرا حل نمیشه.قانون توی این مسائل فقط موارد س ک س و جن سی رو در نظر میگیره و کاری به عواطف و احساسات نداره و کاری نداره که مشکلات خانواده های ایرانی فقط اینا نیست.تاکید قانون‌گذاران و مسئولان کشور بر ج نسی دیدن همه مسائل به نفع مردان ادامه رویکرد مذهبی اس لام در دادن امکان لذت به مردهاست. در سال‌های اخیر روابط خارج از خانواده در زنان متاهل هم بیشتر شده است. در فرهنگ مردانه سنتی داشتن رابطه با زن شوهردار ممنوعه ولی به طور کلی مردان به زنان مطلقه و بیوه گرایش بیشتر و زنان نیز به داشتن رابطه با مردان متاهل رغبت بیشتری دارند.قوانین امروز ایران در حوزه خانواده فاصله زیادی با شرایط واقعا موجود دارند. قانون؛شرع و عرف چیزهایی جدا از اونچه امروزه نسل جوون ایرانی باهاش درگیره هستند. برای درست یا غلط بودن چیزی باید به خودتون رجوع کنید. مسلمن همه دوست دارند زندگی ایده آلی داشته باشند. با همسری که عاشقشن و همه ی نیازهای زوحی و جسمیشون از طریق اون تامین میشه. و این تامین شدن دل رو نمیزنه؛ ملال نمیاره و با اضافه شدن روز به روز مشکلات؛ همچنان تر و تازگیشو حفظ میکنه و میتونه سالهای سالهای به همین منوال بمونه و هیچ نیازی بابت هیچ چیزی به هیچ انسان دیگه ای از طرف طرفین این ازدواج احساس نشه. وای که چه رویایی. کی میتونه تضمین کنه این رابطه حتمن میتونه همینقدر خوب ادامه داشته باشه؟تاکی و تا کجا؟ و اگر روزی این ملال اومد؛ باید چدا شد؟ باید زود پشت پا به زن و شوهر و زندگی و بچه زد و رفت دنبال یک زندگی جدید و تازه؟با یک آدم تازه؟به خاطر اینکه خیانت نباشه؟به خاطر اینکه روابط موازی نباشه؟ به خاطر همچین چیزای کوچچیکی واقعن میشه اینهمه سال سابقه ی زندگی رو با فرزندانی که توی اون زندگی به وجود آمدن از بین برد؟آیا این خودخواهی و حماقت نیست؟ آیا وقتی میشه از یک سوپاپهایی این فشار رو اینقدر کم کرد تا به پایان برسه؛ مقصر نیستیم اگر بذاریم بترکه همه چیز؟به خاطر یک مشت قانون و عرف و این چیزها؟من دارم فقط سوال میکنم. درست و غلطش رو ما آدمها خودمون رقم میزنیم. گاهی اینقدر عذاب وجدان ؛ مذهب و عرف برامون شدیده که حاضریم همه چیز رو خراب کنیم اما تن به این روابط ندیم.حاضریم بچه ای بی خانمان بشه؛ اما ما نه پا روی شهوتامون بذاریم؛ نه روی خودخواهیامون،نه روی نیازهای عاطفیمون. نظر من اینه که وقتی کسی مسئولیت بچه ای روی دوشش هست؛ باید خیلی محتاط تر برخورد کنه. من خودم باشم هیچوقت با وجود بچه حاضر نمیشم با یکی دیگه بپرم. اما شماها هم که هم بچه دارید و هم توی ملال گیر کردید و یک ور پل افسردگی و نادیده گرفتن خود و فشارهای بی امان زندگیه؛ و طرف دیگه اش تنوع و عشق و عاطفه و تحمل بالاتر و البته تحمل زجر خیانت کردن به کسی که باهاش همنفسی و خیلی چیزهای خوب؛حق دارین با تفکر و تعقل؛بهترین راه رو انتخاب کنید. نیایید اینجا منو فحش بدید و با صفتهایی که لایق خودتونه منو بخونید؛من فقط نظرم رو گفتم و شماها هم بهتره چشماتونو باز کنید و بخواهید ببینید چیزی که در اطراف ما به وفور این روزها داره اتفاق میفته. داره به شدت و فراگیر اتفاق میفته و باید براش چاره ای اندیشید. این پست ادامه ی کامنتهای این پست بود.

 

بعد نوشت:

فهیم توی این پستش  سعی کرده این موضوع رو به نقد بذاره. البته اونجا طرفها دوستای آرایه و کسیایی که میشناسنش نیستن و خب طبیعیه قضاوتهای اشتباه زیادی هم شده باه. اما خوندن کامنتها خالی از لطف نیست.

پست جدید فهیم هم جمع بندی این مطالب است.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:14 | لينک  |