چون صدا می دهد تار شکسته....
پنجره را باز میکنم چون سیگاری که آتش زده ام همزمان شده با بارش زیبای بهاری. تند و شدید. مثل زنهای همیشه ایرانی، مثل زنی که توی طبقه ی زیر همکف ساختمان دفتر همیشه ساعتهای ده یازده که میشود بوی غذای خوشمزه اش آدم را به دلضعفه ای شدید می رساند، قورمه سبزی ام را بار گذاشته ام و از نفس عمیق کشیدن توی دیگ زودپز و دیدن رنگ سبز شدید همراه با زردی وسوسه انگیز مست شده ام. جادوی قورمه سبزی. نمیدانم شاید باید جایی ثبتش کرد. این خوراک خوشمزه اساطیری را. خدا می داند چند میلیون زن ایرانی چندصد سال خواسته اند فضای خانه را با قورمه سبزی لطیف کنند. بعد بنشینند در این فضای دل انگیز بوی قورمه سبزی و سکوت و آرامش ضمنی آن با شوهرشان مسائل بینشان را حل کنند. شاید ترکیب قورمه سبزی و حرف و گلایه های عاشقانه و سکس زیر بوی آن خیلی شاعرانه نباشد، اما حقیقتا هست. شاید ترکیب خوش آیندی برای نشستن و لب به لب نهادن و گوش به چشم سپردن نباشد، اما معجزه کرده و می کند. میخواهم بنشینم برایش از نگفته ها بگویم. نگفته ها؟ شاید دلیل این کم رنگ شدن همین نگفته هایی باشد که دیگر ندارمشان. نگفته هایی که دلم طاقت نمی آورد و در اولین تماس میریزم روی داریه. نگفته هایی که حوصله اش را سر می برد. عشق برعکس آنچه همه می پندارند به تهش که می رسد تازه شیرین میشود. مثل مزه ی تلخی که فقط ته زبان که برسد حسش می کنی. وقتی رفت و کمرنگ شد و شدید نبود دیگر، مینشینی به بودنش فکر می کنی، به شیرینی اش، به منبع الهام بودنش و اینکه چقدر به این معجون لعنتی احتیاج داری. لاک نارنجی تند می زنم روی ناخونهایم و می دانم که دوست دارد و خوشش می آید و امکان ندارد نگاهشان نکند و نفهمد و تعریف نکند. بعد مینشینم توی این بوی قورمه سبزی و سیگار، شاید بگویم و بپرسم چرا دیشب من خواب بودم و او نشسته بود پای چت و پای فس بوک و پای صحبت با آدمهای مذکر و مونثی که من نمیشناسمشان اما خطر می پندارمشان و دلم می لرزد با هر کامنت و لایک و آفی که می چسبد به او و نوشته هایش. بعد می گوید نمیخواهد اینقدر عاشق من باشد. تمرین می کند بریدن را. من هم بیایم تصویر کنم زندگی بدون او را. این تصویر خالی و صامت را. این فیلم سیاه و سفید چند میلیمتری را که باید بدون او سر برود. شوهر موقت. اسمش همین میشود دیگر؟ زندگی زیر یک سقف در ساعتهای بخصوص با آدم بخصوصی که می دانی مال تو نیست. زندگی که هیچ جای این پهنه ی چهارفصل تعریفی ندارد و کسی به رسمیت نمیشناسدش، چه پر عشق چه بی عشق. چه عشق دستمایه اش باشد، چه عادت و احتیاج. و چه حتی هوسهای زودگذر. زودگذر....این نقصان زندگی من است که برای هیچ چیز هیچ وقت نتوانسته ام عنصر زودگذر بودن را بپذیرم. دو دستی چسبیده ام به عشق، به آدمها، به احساساتشان که روزی مال من بوده یا نبوده و به زور تصاحبشان کرده ام، و نتوانسته ام بگذارم رها شوند بروند وقتی که زمانش رسیده باشد. مالکیت؟ شاید این همان حسی است که مورد اتهامش واقع شدم. چنگ اندازی ام، اصرارم به داشتن داشته های زمان دورم، عیب بزرگی است که نمیتوانم از سر بازش کنم و مگر نه اینکه زنی در آستانه چهل سالگی نباید دیگر عوض شود و بتواند دیگر عوض شود و آدم دیگری باشد که دیگران می خواهند؟ زنی که همیشه خواسته به میل خود زندگی کند، و چقدر ناتوان بوده است و همیشه امیال و خواسته های دیگران پیچیده به تنش، به روحش، نشسته توی زبانش و حرف شده حرف دیگران. دیگرانی که خودش تشخیص داده باید بیایند مالک روح و جسم و تن و احساس و خودش باشند. شاید این خوشبختی کمی نباشد، اینکه خودت آدمهای خودخواه زندگی ات را که قرار است بیایند بنشینند روی روح و روانت و فرمان زندگی بدهند را خودت انتخاب کرده باشی. باید قدر دانست و نصیب هر کسی نمیشود که. باید به همین اندک باقیمانده از حق انتخابت راضی باشی و شاکر. باید بیاید توی بوی قورمه سبزی که برایش تدارک دیده ام سیگاری بگیراند و تکیه اش را بدهد به کنجی مبل و کج نگاهم کند. زنگ می زنند و حوله ام را کناری می اندازم و بدون هیچ لباس زیری شلوار و مانتوی یک هفته نشسته ام را می پوشم و برای دل او هم که شده شالی بر سر می کنم نصفه نیمه و پیکی می آید که کادوی صفارش شده ی روز پدر را برایم بیاورد. یاد سوالم می افتم، که اگر من بودم و بچه ی من بود و توی آن جشن مسخره مجبور بودی با پارچ آب برسانی به سطلی که باید پر شود، باز هم همینقدر برایت مسخره بود؟ یک مشت آدم احمق را گرفته روبرویم و می گوید حسرت حماقتشان را می خورد. حسرت شادیهای بی انتهای بیخودیشان را. حسرت اینکه پدر نصفه نیمه ای است و همسر نصفه نیمه ای و عشق نصفه نیمه ای. به بچه ی نصفه نیمه ام از او فکر می کنم. زندگی متاهلی نصفه نیمه ام. عشق نصفه نیمه ام. من جای او بودم حتمن می آمدم عکس شادیهایم با دخترم را می گذاشتم توی آن صفحه ی آبی لعنتی تا این دخترکان شوخ بی پروای تند و داغ از شهوت و خواستن بیایند برایم لایک بزنند و قربان صورت ماهش که شبیه خودم هست بروند و تک تک جزئیات عکس را تگ کنند. حتی روز نصفه نیمه ام. روزی که یکی دو ساعتش برای من، یکی دو ساعشت رای بچه اش، یکی دو ساعتش برای کارش، یکی دو ساعتش برای رفقایش، یکی دو ساعتش برای سرگرمی و فیلم دیدنش و یکی دو ساعتش برای موزیک گوش دادن و نوشتنش می گذرد. بعد من باید بنشینم تصدیق کنم که بریده، حق دارد بریده و فکر می کند دنیایش مال خودش نیست و عشقش مال خودش نیست و بچه اش مال خودش نیست و زندگی اش مال خودش نیست و همه زائده هایی معوجند که دارند زندگی را حرامش می کنند. تن بسپارم به تمرین دوست نداشتنش. تمرین عاشق نبودنش و نگاهش کنم وقتی با بغضی غریب توی سینه می گوید آن لحظه فهمیدم چقدر عاشقت هستم. به این آدمی که من ساخته ام و نباید این میشده و حالا توی این قالب و قاب تنگ جا نمیشود با همه ی پروازش. با همه ی خستگی اش و با همه ی احساسش. دارد میشکند این فرمت سخت و ناخواسته را و من از این شکستن می شکنم و خودش از این شکستن می شکند. آسمان صاف است و پرواز صدایش می کند و من چنگال بر او کشیده ام،در چنگ گرفته ام و او دارد میدرد این پوسته را تا بگذارد برود. تا رها شود به آن چیزی که بود و گویا باید می بود و من نخواستم که باشد. من....من...من....شاید همین من گفتنها باعض شده کلامش خودخواهم بخواند. مینشینم برایش فتوا می دهم که عزیز دلم، تو برای رسیدن به ساختاری تازه بایداین ساختارها را بشکنی. استقبال می کند و من می دانم در موقعیتی نیستم که این حرفها و خط ها یادش بدهم چون خودم تهدید می شوم، عشقم تهدید میشود، رابطه ام تهدید میشود، زدگی و آینده ام تهدید می شود. اما بگذار بشکند. چیز شکستنی را باید شکست. مخصوصا قالب کریستال خوشگلی که به وجودت تنیده اند و ماههایی و سالهایی که بودنش در آنچه که نیستی و شده ای لذت برده ای و به تهش که رسیده، ترک که خورده و خاک که گرفته دیگر دلت را زده و باید بشکنی اش. آه که من نمیتوانم بپذیرم گاهی خوشبختی ها جور دیگری خود را می نمایانند. نه شیک اند و نه مجلسی. می آیند، خراشی می دهند، سوی امیدی نشانت می دهند و می روند...دلخوش باشم و مسرور به داشتن این خوشبختی ها...نمیتوانم. بعد میبینم گذاشته رفته. از دست آدمهایی که من رنجیده ام. کاش این گذاشتن و رفتن نزدیک شدن به من باشد نه دور شدن از من هم و من در ردیف آدمهای متهمی که نگذاشتم برای خودش زندگی کند. عیب بززگ من خودکم نبینی است. اینکه فکر می کنم من، احساسم، عشقم، باید برای او کافی باشیم و نیستیم. باید اینقدر قوی می بود این عاقتم گفتنهایش، این ادعای وحشتناک تاریخ زندگی اش که حتی با دیدن قدیمی ترین و رنگارنگ ترین و برنده ترین و سوزنده ترین عشقها هم کم نمیشد، نمیشکست، کمکش بود و مثل سدی محکم حفظش می کرد که نکرد. که نکرد آن وقتی که عشقی که سالهای خاکستری برایش رقم زده بود پیدایش شد و دهن کجی کرد و رفت و شاید هم نرفت و آمد و خواست بماند و دید جایی ندارد و دنیا را به هم ریخت. دنیای من را. دنیای او را. دنیایی که تازه داشتم باورش می کردم و زیر آرامشش تا ابد زایشهای دردناک روحی ام را التیام می بخشیدم. این دنیا اگر اینقدرها که ادعا می شد محکم و قوی و استوار بود، باید میماند. باید نگهش می داشت و نداشت. از این شل بودن و این به خود لرزیدن بیهوده و بی موقع دلگیرم. و با این همه دلگیری چطور می توانم زیر بوی قورمه سبزی و سیگار و چایی و سکوت و باران دوباره به خودم و به زندگی گذشته ای که همیشه چنگ انداخته امش برش گردانم؟ با این همه دل شکستگی چطور می توانم؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 4:38 توسط پرشاد
|