ترانه ها را باید دار زد. بعضی از این کلمات ِ به ریتم خاص کنار هم ردیف شده را باید آتشی گیراند و سوزاند و خاکستر کرد. کاش میشد حنجره ی خواننده اش را با سرب داغ پر کرد. یا میشد انگشتان شاعرش را چید،درست مثل سر شمشاداهای بلوارهای خیابانهای دراز بی قواره. به بعضی از ترانه ها باید التماس کرد، التماس اینکه از سرت بروند، دست از کتک کاری با جسمت بردارند و روح زخمی خسته ات را رها کنند.باید دارشان زد، نه اینکه خودت را با آنها حلق آویز کنی. باید وقتی ابی میخواند  اگه لمسم کنی شاید...به دنیای تو برگردم....هنوزم میشه عاشق بود...تو باشی کار سختی نیست........کنارت اون قدر آرومم....که از مرگم نمی ترسم، باید التماسش کنی، دستش را بگیری بیاری به حال و روزت تا ببیند چه می کند این شاعرانه های خوب و آهنگین خوانده شده با تو و روزگارت. بعد باید تا میتوانی همه چی آرومه من چقدر خوشبختم گوش کنی. بگذاری نوای شادمهر توی رگهایت بدود : تو نگات مسیره عشقو به دلم نشون میده...تو نگات قشنگه وقتی به دلم امون میده...باید بچسبی به آنهایی که با بشکن رهایی را جشن گرفته اند. بگذاری شیشه های ماشین  بالا برود، حتی اگر دودی نباشد و از سقفش نشود باران را به عزیزت هدیه کنی، بگذاری نوایش بلند و بلند تر شود و بخواند :عشقمو پس می گیرم غصه هامو پس می گیرم...از روازی با تو بودن گریه هامو پس می گیرم...تو واسم هیچی نذاشتی کاشکی منو دوست می داشتی....هر چی تو زندگیت بود پای دشمنا گذاشتی ..بعد بلند قهقهه بزنی. بی که می زده باشی یا از فشار دستش روی دنده به وجد آمده باشی. بی که  باشد. بعد میشود یک هفته که بی خود و بی جهت این ترانه ی لعنتی توی مخت میچرخد، وول میخورد، خودش را به در و دیوار میزند و تو نمیدانی چرا چهره ات اینهمه گرفته و درهم است و چرا دیگر آن من خیلی قدیم نه، همان من چند ماه پیش هم نیستی. چرا یخی چرا سردی چرا همه چیز را با یک لبخند کج جواب میدهی؟ چرا نیستی؟ چرا نیستی نه توی جمع، نه سر کار، نه موقع مصاحبه مهم امتحان دکتری و نه موقع حرف زدنهای با شور و شعف دور و بریهایت. هیچ جا نیستی و فقط یک نفر با شدت تمام دارد توی ذهنت می خواند: از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم.....رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم....خسته از بودن تو، خسته‌تر از رفتن تو......خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو....یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا....بازی مسخره‌ای بود … رها کرد مرا !....خسته از بازی این پنجره‌ی وابسته...رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته....کشتمت! تن زده در ورطه‌ی خون رقصیدم...پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم...مرده بودی و کسی در نفس من جان داشت...مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت !

گفته بودم که....بعضی ترانه ها را باید دار زد، تا دارت نزده اند. وگرنه خیلی سخت میگذرد این روزهایی که قرار است از تو یک آدم معمولی برای خودم بسازم...اگر که بنا باشد مدام توی مغز سرم همه ی این شش هفت ماه بچرخد: به کسی در وسط آینه‌ها سنگ زدن !به زنی منتظر هیچ‌کست زنگ زدن...به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز...به زنی گریه کنان روی کتاب «حافظ»...به زنی سرد شده در دل تابستانت !...به زنی رقص کنان در وسط بارانت....به زنی خسته از این آمدن و رفتن‌ها....به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها !