گذشته ام درد می کند...
خاطره هایت را بر گردنم آویخته ای...رج به رج....چونان مرواریدهای سیاه اسیر در قفس صدفهای سخت بی روزن...چونان شهپرهای عقاب کوه بلند که در انتظار ریختن اند...ریخته ام...از بلندای غرورم...از چشم تو...از همه ی خودم...افتاده ام...از دوست داشتنت....از بزرگ پنداشتنت...نشسته ام...از پا....از ساختن بتی که تو بودی...از دلتنگی برای جنازه ای که به نام تو بر دوش میبردم...بریده ام...از همه ی نشانه هایی که ردی از یک "تو" مرا به ویرانی بکشاند...گذاشته ام...تو را با رفتنت... "گذشته ام" ...درد می کند...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:26 توسط آرایه
|