گذشته ام درد می کند...

خاطره هایت را بر گردنم آویخته ای...رج به رج....چونان مرواریدهای سیاه اسیر در قفس صدفهای سخت بی روزن...چونان شهپرهای عقاب کوه بلند که در انتظار ریختن اند...ریخته ام...از بلندای غرورم...از چشم تو...از همه ی خودم...افتاده ام...از دوست داشتنت....از بزرگ پنداشتنت...نشسته ام...از پا....از ساختن بتی که تو بودی...از دلتنگی برای جنازه ای که به نام تو بر دوش میبردم...بریده ام...از همه ی نشانه هایی که ردی از یک "تو" مرا به ویرانی بکشاند...گذاشته ام...تو را با رفتنت...  "گذشته ام"   ...درد می کند...

 

همه ی پسران من

توی صف سفارت همه ی آدم غریبه ها هم با هم آشنا و صمیمی برخورد می کنند. یک چیزی به نام غربت و آوارگی یا شاید هم تردید و دودلی و ترس موهومی همه را به هم نزدیک تر می کند و رقیق القلب تر میشوند. این اتفاق توی صف ... هم می افتد. حتی بیشتر و نزدیکتر. چون تقریبن همه همسن و سال هستند و همدرد و کیش. حتی آن پدر و مادرهایی که در غیاب بچه های خارج رفته شان آمده اند کاراهایشان را دست بگیرند هم به ما ها نزدیک میشوند. همه مان یک کار داریم. یه هدف. یه درد مشترک. یه تصمیم به آوارگی. بعد توی چنینی فضایی وقتی غریبه ها صمیمی وار به حضورت هجوم می آوردند چطور میشود حضور یک آشنا را غریبه وار عبور کرد؟ قول دادم همراهیت کنم تا کارهای آخرینت را توی این شهر تمام کنی. دو سه روز فرصت داری و خیلی کم است تا بتوانی با آخرین بازمانده در بهشت زهرا خداحافظی کنی و یک زندگی شصت ساله را جمع کنی و توی یه چمدان ببری برای همیشه به جایی که دیگر خانه ات شده. آخرین فروشها و آخرین خداحافظی ها و وداع ها با شهری که دیگر برای تو هیچ چیز ندارد. آخرین خواسته ات بود و من کی ام که اجابتش نکنم؟ توی صف طولانی ایستاده ایم و جوانهای تحصیلکرده مملکت دسته دسته فوج فوج دارند میروند. ترس توی چهره ها هست و نگرانی هم اما امید و دلگرمی چاشنی اش. توی همین صف ایستاده ایم و داری برایم زمزمه می کنی یکی دست میگذارد روی پوشه هایی که دستم است و اسمم را صدا می کند. برمیگردم سمتش. لحظه ی عجیب و سناریو گونه ی زندگی آغاز شده. لحظه ای که حتی توی فیلمها جرات نمیکنند بگنجانند و حتمن از سناریو حذف خواهد شد به خاطر ناباورانه بودنش و اینکه حتمن توی ذوق بیننده ها و مخاطب خواهد خورد و از ارزش داستان فیلم کم خواهد کرد و با اینکه یک مسترپیس هست نباید که جایی براش متصور شد مبادا فیلم بشود هندی. بشود فارسی. اما من ایستادم و حاضرم هر ناباورانه ای را به دوش بکشم. بیست سال پیش را بیارم جلوی چشمهای سیزده سال پیش و آرام هم باشم. تپشهای عشق گونه ی من شده اند سگ هاری که درون آخرین عشقم مرد. هار هار نفسهای این سگ فرونشسته و من دیگر ترسی ندارم از برخورد با آدمهای رفته ی زندگی ام. سگ هار گوشه ای در آخرین جاده ی آخرین عشق مرد و درون آخرین نفر دفنش کردم. آخرین نفر حالا هر وقت دهان باز میکند حرف می زند بوی سگ مرده به مشامم میرسد. یک مشت حرفایی که بوی یک سگ هار مرده می دهند در ترکیب با دروغ و لجاجت و خودخواهی و پستی و رذالت خودشان را از دهانش بیرون میریزند و من دیگر دلم نخواسته این صحنه را ببینم و این صدا را بشنوم و این چشمهایی که فقط عادت داشتند عشق بپراکنند را اینچنین حقیر و درمانده و ضعیف و بیمار ببینم. لاجرم این سگ که مرده باشد من میتوانم با آدمهای رفته ی زندگی ام مثل آدمهای مرده ای که الان جلوی چشمم ظاهر شده اند برخورد کنم. مثل همین تو که داشتی چند دقیقه پیش از اینکه دستی روی پوشه هایم بیاید و نامم را صدا کند برایم زمزمه می کردی. برمیگردم سمت صدا. اینکه شما دوتا الان باید در ماورای فاصله ها کنار هم و اینهمه دور از من باشید و اینهمه نزدیک من شده اید و زمان و مکان را دور زده اید و تمام فیزیک و ریاضی را به سخره گرفته اید در کانون و مهد علم، در نقطه ای که همه ی ریاضی خوانده ها و فیزیک پاس کرده ها گرد آمده اند، بازی قشنگی است که اسمش شاید تقدیر است. سلام و احوال پرسی و تعجبی که اینجا چه می کنی پسره؟ میگویی اینهمه راه دراز آمده بودی دو تا کار اداری مهم  انجام بدهی که خودت حتمن باید باشی و بروی ولی انگار این همه ی ماجرا نبوده. قبل از هرگونه ابراز تعجبی به هم معرفیتان می کنم. تو او را می شناسی ولی پسره تو را نمیشناسد. میگویم همنام همید. زیاد معرفیتان وقت نمیگیرد. یک نگاه دقیق و ورانداز تاریخی می کنید. بعد به خود می آیید که شاید سگ هار درون شما هم جایی مرده است. سکوت طولانی میشود چون نمیدانید چه باید بگویید. سعی می کنید بحث را بکشانید به قوانین و مقررات کاری که برایش اینجا هستید. بعد یختان یک کم باز که شد از محل زندگیتان به وجد می آیید. از کشور جدید پهناوری که شما را بلعیده. از سرنوشت جالبی که با یک آدم گذرانده اید. مرض دست از سرم برنمیدارد تا نگویم ببینید چه چشم و ابرو مشکیهای من بوده اید. ببینید چقدر شبیهید همه ی پسران من. بعد میرسد که از وضع گذران زندگی ات بپرسم. بعد شما الان در یک نقطه اید. یک نیوبرن بِی بی و یک سرنوشت و یک کشور و یک خط و خال. کار تمام میشود میرویم کافه ای همین نزدیکی. تو احساس خوبی نداری و از بیقراریهایت میفهمم. بعد از اینهمه همنفست بودن می دانم کی خوبی کی خوب نیستی. اما اینبار میخواهم یک سناریوی جدید بنویسم بی اینکه احساسات تو و او را دخیلش ببندم. نشسته ایم توی بخار قهوه و سعی می کنیم متمدن باشیم. پسره عصبانی می زند و تو ناخوشنود. تو میروی از توی ماشین سیگار بیاوری و من با پسره نگاهمان تداعی کرده روزهایی را که دو تا الف بچه بودیم. حالا پسره به کل عوض شده و آدم دیگری که خوشبختانه به من و خصوصیات من نزدیک تر. بعد از همه ی آنها آن دیدار و آن اصرارش به دوست معمولی بودن و آن معدود پیامهایی که رد و بدل شد و من به خاطرش توی یک عید تعطیلی وسط خانه ای هزارساله با شیشه های رنگی توی یک اتاقک اندرونی نشسته بودم و تا صبح اشک ریختم و تایپ کردم و توجیه کردم که مبادا دل نازک عاشقش بشکند از چیزی که نبوده و مبادا این فاصله ی زیاد هزار کیلومتری که دارد عذابش میدهد با این شکها و گلایه ها دردناک تر شود برایش و دلم درد می گرفت از اینکه لحظه ای باعث مکدر شدنش شوم. همه کاری برای آرام شدنش کرده بودم و فقط مانده بود یک مشت پسوورد که دادم تا راحت شود و آن شب فکر می کردم به راستی من هیچوقت چیزی برای پنهان کردن از این بشر نداشتم و احساس عجیب آرامشم همین رو بودن برای او بوده و بس. حالا محکوم به جرمهای ناکرده نشسته بودم نه برای نجات خودم که برای نجات او. که حتی حاضر بودم به پیشنهادش بابت عوض کردن شماره موبایلهایمان هم توجه کنم و فقط دلم آرامشش را می خواست و این عشق اینقدر شدید و اینقدر دردآور اصلن مدنظر من نبود که اینطور درگیرش کند و از زندگی ساقط. هموکه سگ هار را درونش کشته و زخمی به یادگار گذاشتم تا دیگر هوس برگشتن نکنم. هموکه هزار دور مرا چرخاند و قصه های باورنکردنی را بدرقه ی راه جداشدنمان کرد. برایت توضیح می دهم که قبول کنی آن روزها نمیشد حتی دوست معمولی بود و من اصلن ذهنم جایی برای کسی نداشت بسکه غرق سگ هار عشق بودم. با تحقیر می گوید اما تو همیشه عشق من بودی و خواهی بود و بعد از تو هیچوقت نخواستم که عاشق شوم و همیشه دلم خواست همین حس با تو بماند و تکرار نشود. ناگزیر اعتراف کردم به ضعیف بودنم توی عشق و عاشقی و اعتراف به اینکه این تنها نقطه ضعف من است و کاریش هم نتوانستم بکنم اما حالا دیگر همه چیز فرق کرده. پرسید بعد از من چندتا؟ گفتم یکی بود همین اواخر که تو باعث خراب شدنش شدی. ابروهای پرپشت مشکی قزاق گونه اش را بالا می اندازد و میپرسد من چطور؟وقتی اصلن توی زندگی تو نبودم؟گفتم با صداقتی که شنونده اش تابش را نداشت. می آیی و من صحبت را قطع نمیکنم. دلم نمیخواهد با خاطر مکدر بروی،بروید. شجاعت به خرج می دهی و میگویی من را به خاطر مانی فعلی اش رها کرد تو کی آمدی کی رفتی؟ ابروهای پرپشت مشکی ات را تا روی چشمهایت پایین میکشی و سیگاری میگیرانی و میگویی من وسط ماجرا رسیدم و از همین وسط رسیدن ضربه ها خوردم. من را هم برای خاطر مانی فعلی اش رها کرد. انگار این فصل مشترک رها کردن دلتان را خنک می کند. اینجا دیگر من احساس تنهایی می کنم. احساس دشمن مشترک جفتتان بودن. خجالتی که هیچوقت نبوده سراغم می آید. میترسم ادامه بدهی و بگویی یک بار دیگر برای چه رهایت کردم. از زندگی در آوارگی با لذت می گویید و دست آخر نشسته اید به تشویق من که نیوبرن بی بی یک موهبت الهی است و باید تن بدهم. اگر سالها پیش بود و کسی این صحنه را می گذاشت جلوی من قیچی قیچی اش می کردم و حالا دارم آرام خام حرفهایشان میشوم. دست می دهم دستهای تپل همیشگی ات را حس میکنم و یاد آغوشی می افتم که بارها و بارها تویش آرام و رام بوده ام و بچگی ام را نوجوانی ام را توی آن سر کرده ام. میشود حس کنم تو شاید هنوز هم میتوانی به من آرامش بدهی ولی قطعن آدمی نیستی که من بتوانم به او عشق بورزم. شاید یاد گذشته ها بشود مسکنی که با آن چند روزی مست و سرخوش بود همانطور که خون از سرانگشتهایم داغ میشود و میرود توی قلبم و این را از توی چشمهای تو هم میفهمم که یکباره رنگ دیگری میگیرند اینبار و خب البته موضوع من و تو فرق می کند چون تو میگویی عشق را فقط یکبار و فقط با من تجربه کردی و نگاهش داشتی برای همیشه بماند مثل یک گنج با منی که بارها و بارها آلودمش به نگاهها و دستهای دیگرانی که ارزانی ام کردند. همه ی آدمهای مرده ی زندگی ام جلویم راه می روند و خداحافظی می کنند و با هم دست می دهند و یکباره هجوم آورده اند به حضورم. شاید پیش از این من روی زمین نبودم که برخوردهایی اینچنین ساده نصیبم شود. حالا پر و بال چیده نشسته ام اینجا و زندگی یا تقدیر یا سرنوشت همه ی پسران من را برایم زنده و حی و حاضر گرفته جلوی چشمانم. حتی آن "رسا"ی گمشده هم همین روزها رسیده به من. مثل معشوق گمشده ی کولی خاطرات کسی که سگ مرده را درونش جا گذاشتم. مثل زن کولی خاطراتش که توی قصه ها و خیالش برگشت و همه چیز برگشت.ورق خورد. و همه همه توی همین چند ماه.  بیگمان اگر این تقدیر نیست و بازیهای زندگی، یک سناریوی از پیش نوشته شده نیست، یک جریان سیال زندگی نیست حتمن وهم و خیال است. وهم و خیال است اینکه شما دو چشم و ابرو مشکی من دو همنام من، دو عشق سالهای دور من، اینهمه اینهمه اینهمه دور از من آمده اید اینجا نشسته اید توی این کافه ی پر از دود رو به رویم و من دیگر سیگار نمیکشم و شما که سیگار نمیکشیدید و حالا یک نقطه ی روشن لای انگشتانتان به هم تعارف می زنید. برای من عشق و سیگار و عود و شمع و لحظه های رخوت و روی زمین نبودن ته کشیده و من ترانه و یاد و خاطره و قایق و پنج انگشت خیس و همه و همه را که تنها استعاره هایم از عشق است و تنها خاطره هایی که وقتی نام عشق می آید میجنبند توی ذهنم خیس میخورند،از خاطر برده ام و همه شان را سگ هاری بلعیده و در یک انتهای جاده ی عاشقی درون یک نفر برای همیشه مرده. خاطرات شما زنده است و محو اما حس دارند. برایم قابل احترامید،خودتان،گذشته مان و عشقمان. آدمهای معقولی شده اید و من سعی میکنم معقول جلوه دهم خودم را و آدمی باشم که منزجرتان نکند. آدمی نباشم که تا همین چند وقت پیش کسی که عاشقانه برایش میمرد انتقام همه ی لحظه های عاشقی اش را بر سر یک اشتباه و ندانم کاری خودش زنجیر حقارت کرد و بر نازک اندامش کشید و زخم زد و زخم خورد و تتمه اش شد یک سگ هار مرده که دیگر دوست نداشتم دهان باز کند و بوی سگ مرده بپیچد توی لحظه ها و خاطره هایی که از آن هیچ نماند...هیچ. آدمهای قابل احترام زندگی ام که با وجود عشق، زندگی را ادامه دادید، با وجود زخم، زخمه ام نزدید و با وجود درد مهربان بودید. میترسم مستقیم توی چشمهایتان نگاه کنم و شماها که من را سالهای دور حفظ بوده اید بفهمید چه دردی با خود می کشم و چه آتشی بر جانم کشیدند. نمیخواهم بدانید چقدر از سیمهای خاردار دروغ های بی دلیل و بی بدیل خواستم بگذرم و فقط زخم نثارم شد و چقدر حقارت کشیدم ته چاه رابطه ای که نخواستم اینبار دل کسی را بشکنم. تهش هم دیدم آدمی نمانده،عشقی نمانده، تلاشی نمانده، حتی مجسمه ای نمانده و هیچ...هیچ...هیچ. برای هیچ یک جنگ نابرابر کرده بودم و بعدتر دچار جنگ با خودم، خود قدرتمندم که هر بار زمینم زد. هر بار به صلابه ام کشید و جنگ با خود ناجوانمردانه ترین و ناعادلانه ترین و وحشیانه ترین جنگ دنیاست و کسی که به خودش اجازه می دهد تو را دچار این مبارزه کند نمیداند چه ظلمی به حقت کرده. نمیگذارم شماها بفهمید یک دیوانه توی سرم نشسته و مدام مرا سرزنش میکند و نصیحت می کند و زورم به او نمیرسد و تسلیم شده ام. البته بعد از خالی شدنهای بی شمار و بر در و دیوار کوفتنهای بسیار. بعد دیده ام برای هیچ همه ی هستی ام را داده ام. هفت سال عاشقی با این چشم و ابرو مشکی و هفت سال عاشقی با آن یکی و هفت سال ندامت و اسارت و بردگی برای یکی که بوی سگ هار مرده از خاطراتش برمیخیزد. آدم دیگری نشده ام. این را شماها میگویید که همانی هستم که همیشه مراقبتان بودم و چشمهایم چشمهای پاک بی آلایش و عاشقتان را می پایید که مبادا برخوردی سهمگین با دیگری داشته باشید و دست آخر خودم رفتم اسیر چشم دیگری شدم. پسره رد نگاهم را میگیرد و میرسد به نگاهش به میز کناری که دو تا دختر بازیگوش چشم و ابرو آمده اند. میگوید مثل همان قدیمها با نگاهت داری میگویی تو میچری...تو با این بودی تو با آن بودی و نمیدانم چه لذتی میبردی از محکوم کردن بیهوده ی من و توجیحاتم صادقانه و بیتقصیر چقدر برایت شیرین بود و هنوز هم همان آدمی که با چشمهایت میگویی بیا...حواسم به تو بود حتی اگر در کل ماجرایی برای بودن حواس نباشد. تو میخندی. یک لبخند تلخ خاطره انگیز. میگویی شانس آوردی در محیطی که دخترهای دیگری هم بیایند بروند با او نبوده ای. بیچاره ات می کرد. نمیدانم چه چیزی پرده ها را اینچنین افکنده و ما بی ترس و اضطراب و خشم و ناراحتی و عقده گشایی های مرتبط با عشق نشسته ایم به این حرفها. شاید فاصله هایی که ته ندارند. فاصله هایی که بهشان تن داده ایم و تماممان کرده اند. گذر زمان چقدر بیرحم است گاهی و چقدر مرهم است گاهی. خداحافظی اش را پاسخ می دهیم و روانه میشود و برایش آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنیم و او هم برای ما. ته این سناریوی هندی راج کاپور را باید یک جایی بست. باز شدنش دست من نبود و بستنش هم. توی راه برگشت ساکتی. دلگیری. توی فکری. من هم. سکوت را میشکنم و میگویم همه ی آن چیزهایی که قبلن در رابطه با حضور کسی گفته بودم دروغ بود. بعد از تو کسی توی زندگی من نبود و من توی زندگی کسی نبودم فقط خواستم داستان ببافم تا تو راحت بروی پی زندگی ات که رفته بودی. دلم می گرفت غم که روی شانه هایت سنگینی می کرد. میخواستم برای همیشه مدفونم کنی. سگ هار مرده ای را درون من دفن کنی که از بازگشت و سراغ گرفتنش حالت به هم بخورد. که بدانی تا بیایی و تا بیایم دهان باز کنم لجن و مردار میریزم روی خاطرات و تمام صمیمیتهای گذشته مان. که بترسی تمام خاطراتمان که میگفتی برایت عزیز است بوی مردار و تعفن بگیرد. خواستم ته مانده اش را برداری ببری پیش خودت نگه داری. نخواستم روزی مثل من اینقدر خالی و ته کشیده باشی. بی چیزی در چنته. دروغ گفتم تا نجاتت بدهم. حالا که همه چیز تمام شده دارم برایم اعتراف می کنم،آدمی نبود....عشقی نبود...دستت را میگیری روی لبهایم. بعد سر میدهی روی دستم و میگذاری اش روی قلبت. میگویی عزیزم...من تو را توی همین قلبم بزرگ کرده ام...میشناسمت. لطفن خرابش نکن. ساکت باش. سکوت کن.سکوت می کنم. من از شناخته شدن ترسی ندارم. از اشتباه شناخته شدن بیزارم. از اینکه خودخواهی بیاید چنان در آغوشت بکشد که اجازه بدهی من را بابت باور تو و دروغهایت محکوم کند. از اینکه همه چیزم را بدهم و هیچ نگیرم. حتی بدتر از هیچ بگیرم. باید یاد می گرفتم قدر آدمهای قابل احترام زندگی را بدانم. یاد گرفتم. امروز فقط دل در گروی یک نفر دارم که لیاقتش شاید خیلی بهتر از من بوده اما چنگالهای سرنوشت من را به آغوشش زنجیر کرده. من که یک آدم دیگر خواهم بود. من که همان نیوبرن بی بی هستم که گفتید باید باشد. خودم زاده شدم از نو. زاییدن یک نیوبرن بی بی پیشکش. بگذار بند نافم را خراشه های بدیهای آخرین مدفون ببرد...بزودی زاده میشوم. پاک و بی آلایش و آزاد و رها.