بعد از نسترن...

با به باد رفتن ایمیل‌ها و همه ی پسوردها و فراموشی به کل از گذشته، نمیتونستم بیام اینجا و امروز خیلی اتفاقی و عجیب یه پسوردی که هیچوقت پسورد نبوده در اینجا رو بازکرد... از بعضیها خیر دارم. از خیلیها بی خبرم... 

دمن پرشین بلاگ

باز دم بلاگفا گرم که امانت دار نوشته هایم بوده است ده سال...این پرشین بلاگ لامذهب یک سال از نابترین لحظات عمرم را باد هوا داد. یک سال سخت و عجیب و غریب....یک سال پر از ماجرا و تازگی و چالش های یکی یکی...یعنی داشتم کتابش میکردم و یهو پِررررررر

آرام باش

 

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

... ... آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود

*شمس لنگرودی

وحشت...

 

وحشت از عشق که نه !
ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه !
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم !
صحبت از خاطره هاست
صحبتاز کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست !
که مقصر دل دیوانه ماست..

* قیصر امین پور
 

ریشه ها

چند وقت است پشت سر هم سراغم را از خوابهای بی سر و تهش می گیرد. اینکه توی خوابهایش خوب نیستم و توی واقعیت چگونه ام؟ بعد من فقط زل میزنم به نوشته هایش به سوالهای تک و توک و ریزه میزه اش که در نوشتنش به شدت خست به خرج داده، به اینکه الان آنلاین است؟ به اینکه دارد تایپ میکند؟ به اینکه مثل من می آید هر از گاهی به این صفحه ی کوچک چند در چند سانت مجازی که بعنوان سقف ارتباطی ساخته برای دوتاییمان سر بزند؟ نکند از ترس دیدن آن یکی همان لحظه بدون اینکه بفهمد و بداند خوانده ام یا نه پیام را دستپاچه با چشمهای مراقب همیشه اش حذف کرده است. بعد میزنم شبکه کارتن. آنجایی که لوبیای سحرآمیز جک ناگهان رشد میکند و او را به آسمانها میبرد....سقوط...سعی میکنم این سقوط از آسمانها را شبیه سازی کنم. رشد و بالارفتن ساقه های لوبیا را برمیگردانم. مثل فیلمی که به عقب.نه به این آسانی ها نیست. ما سقوط و رفتن و دل کندن را دست کم گرفته ایم. اغلب تعریف درستی از دل کندن نداریم. برای همین است که موقع ترک شدن،(خواستم بنویسم طرد شدن که دیدم خیلی بی رحمانه و سنگین است)،به شدت آسیب میبینیم. چون اعماق فاجعه را درست پیش بینی نمیکنیم. یا خیلی ساده میگیریم و یا چنان توی کلافهای سر در گم پیچیدگی رها شدن گیر میکنیم که درد زنچیرهای بر پایمان از رفتن، از ماندن، از بودن ساقطمان میکند. یادمان رفته که دل کندن به این سادگیها نیست. یک کلاف کاموایی ساده نیست که با یک قیچی ریز راحت ببریمش. مثل همین ساقه های لوبیاست. صد تا ساقه های ریز و درشت تنیده شده تا یک رابطه شکل گرفته. هر چه ارتباط عمیق تر،طولانی تر و صادقانه تر، ساقه های به هم تنیده بیشتر و پیچپیده تر. اینگونه است که نمیشود مثل توی فیلمها و شعرها شعار داد که: وقتی زمان رفتن رسید بکن و برو. این بکن و برو اصلا از آن بکن و بروهای ساده نیست. میخواهی بکنی، میکنی هم،اما یک ریشه های نامرئی نامحسوس از اعماق دلت به کنج قلبش تافته شده. آنها درد دارند. آنها کنده نمیشوند. آنها رها نمیکنند. نمیبرند. این است که هی میروی هی بر میگردی. از اینکه شده ای یویوی بچگی ات عصبانی میتوانی بشوی اما کاری از دستت نمی آید این رفتن و کندن و برگشتن ها هی ادامه دارد. هی تو عهد میکنی بروی. کاملا هم رفته ای،اما باز همینها برت میگرداند. از طرفی اینقدر نازکند این تافته های نامرئی رابطه، که اگر خوب بهشان نرسی،بخواهی بمانی و آویزانشان هم شوی باز نمیشود. یک جایی بد سقوط میکنی. قبل اینکه پایت دانسته و آگاهانه به زمین سفت برسد پاره میشوند. ناگهانی و تیز. مثل خنجر آخته ای بر پشت. 

رخت هر جنگو میپوشم...موجو از دریا میگیرم...

مدتی به جوابش خیره ماندم. چهار کلمه. به اختصار ترین حالت. "آره،دقیقا ده دقیقه پیش". بی آنکه بخواهم چند دقیقه قبل و چند ساعت قبلِ این جواب توی ذهنم مرور شد،صبح که خواستم بزنم بیرون بروم سر کار،موقع بستن ساعت انگشتر پتینه با نگین سبز و یاقوتهای قرمز اناری اش چشمکی کج و کوله روانه ام کرده بود. یعنی طوری بود که انگار از میان آنهمه شلوغی روی میز توالت خودش را به آغوش نگاهم پرتاب کرده بود. همان وقت که توی انگشتم گذاشتمش و نگاهش کردم، از سرم گذشت که شاید امروز ببینمش و ببیند این انگشتر سالهای دور را توی دستم. این وسواس سالهاست با من عجین شده و هر بار قصد بیرون رفتن دارم انگار که دنیا خلاصه می شود توی اویی که قرار است خیلی اتفاقی هم را ببینیم و "نکند ببیند" واژه ی همراه این لحظه هاست. اما اینبار یک ویری زیر رگهایم ولوله میکرد. یک چیزی خودش را دوانید زیر پوستم که شاید انگار قرار بود ببینمش. یعنی ناخودآگاهم داشت برنامه دیدنش را می چید و من هم انگار نیمه تسلیم و فکر میکردم اینبار حتما حریفش نمیشوم. بعد که آمده بودم دفتر موقع صحبت کردن با سمیعی و بحث کردن سر پروژه های نیمه تمام کاری که باعث شده بود شرکت از تعهداتش عقب بماند،بهترین کارمندش را روانه تصویه حساب اجباری کند و باقی قضایا،انگشتر را به عادت نداشته ام توی انگشتم چرخانده بودم و او هم خودش را رهانید و در چشم بر هم زدنی بعد از چند بالا و پایین پریدن فنر مانند و خودش را به زمین و آسمان زدن جلوی دستها و چشمهای نگرانم،رفت زیر میز سنگین سمیعی که اگر به تنهایی بخواهی تکانش دهی و موفق هم بشوی باید بلافاصله خودت را به مواد ضد عفونی برسانی از کثافتهای انباشته شده زیر میز،باکتری خالص است این موجود. از لا به لای گرد و خاک و دود زیر میز بیرونش کشیدم و نگاهش کردم. یکی دو تا از یاقوتهای اناری رنگش از درون پکیده بود. ترک ترک شده و به رویشان نیاورده بودند. شاید هنوز انگیزه ای بود تا خود را سفت و محکم بگیرند و از هم پاشیدگی شان را اعلان رسمی نکنند. همانجا گفتم این فکرهای مزاحمِ "شاید وقتش است ببینمش" را دور بریزم. همانجا فهمیدم که نباید هیچ تماسی بگیرم و خر نشوم و خریتم را به او و خودم ثابت نکنم. همانجا تصمیم گرفتم دوباره خودم بشوم و مصمم که برای تنبیهش حق ندارد دیگر هیچوقت خدا من را ببیند. قهر قهر تا روز قیامت بچگی که نبود. باید پای قهرم می ایستادم. به گمانم این بهترین تدبیری بود که حالا میتوانستم بیندیشم. حالا که آبها از آسیابها افتاده بود. طاقت و فکر و تدبیر را یکجا با هم در یک لحظه کنار گذاشته بودم و نمیدانم چه نیرویی وادارم کرد به چشم بر هم زدنی پیغام "نهار خوردی" را توی تلگرام بفرستم برایش. نیرویی فراتر از آنچه از درون خودم انتظار داشتم. عکس العمل سریعی که مهلت فکر کردن و دست دست کردن هم به من نداده بود. شاید این کار نیروی پیشرانه اش را از همان امروز صبحی که با تردید انگشتر را دستم کرده بودم گرفته بود. شاید همه ی این تردیدهای این سالها، این وسواسهای نکند ببینمش، این باید ببینمش، این زمزمه ها و نجواهای دیگر وقتش شده بدهی اش را به تو صاف کند و بیاید دهان باز کند و آن توضیحی را که بابت این ماجراها به تو بدهکار است را بدهد بلاخره،شاید همه همینها شد فنری که در این لحظه پرتاب شد. سریع و بی هیچ انفعالی. فرصت فکر کردن به اینکه حالا یه کاره بعد از چندین ماه بیخبری و قهر این را میزنی که چه و چه هم نبود. نمیخواستم آدمی باشم که پای حرفهایش نمی ایستد و قهر و تهدید به دوری اش بلوفی شناخته شده و تکراری است. اما توی همه این سالها ثابت کرده بودم که هستم. چنین آدمی شده بودم در چنین ماجرایی. اما اینبار فرق میکرد. کیفم را برداشتم و بدون اینکه با سمیعی خداحافظی کنم اخمهایم را زیر عینک بزرگ دودی ام مخفی کردم و لب ورجیده ام را از فضای نگاه همکارهایم دور کردم و از دفتر بیرون آمدم. توی تاکسی که نشسته بودم هی این چهار کلمه ی جمله شکل جلوی چشمهایم رژه میرفت. چهار کلمه به غایت مختصر. کوتاه اما برا. کوتاه اما شکست دهنده. از لا به لای کلمه های به هم تافته این جمله انگار صدای شکسته شدن استخوان می آمد. حتما استخوانم شکسته بود. هیچ جا هم نه، کمرم هم نه، حتم دارم استخوان فکم از این جمله شکسته بود. یک مشت نامرئی از توی این کلمات بیرون آماده بود و بی اینکه آماده اش باشم و جاخالی بدهم کوبیده بود به دندانهایم و فکم از هم شکافته بود. از خودم عصبانی بودم بابت این ارسال و دندان غروچه هایم هم دردم راتکسن نمیداد. توی تاکسی نشسته بودم. به تابلوی روی پل هوایی خیره شدم، "الفبای ترافیک خطوط سفید". درست بالای سر خیابان بی خط. بدون هیچ خط سفیدی. مثل احساس این روزهای من که نه خشم بود نه نفرت نه دوست داشتن. پس چه شد این احساسی را که برای رسیدن بهش جانها کنده بودم در لحظه ای دود کردم فرستادم هوا؟ چرا الان باید باز بتواند مرا خشمگین کند و نفرت را توی دلم جوانه بزند؟ نه. نفرت نبود. خشم هم نبود. احساسی بدتر از همه اینها بود. احساسی که از من یک بازنده ساخته بود. یک کسی که تسلیم شده. واداده. شاید در ابتدا هارت و پورت زیادی هم کرده،شاید جانش یک جاهایی به لبش هم رسیده، اما مقاومت کرده و خم به ابرو نیاورده، ولی حالا همه چیز را ساده و راحت از دست رفته میبیند. تمام شده بود. او با خاطره ی انگشتری که وسواس گونه دستم میکردم با همه بود و نبودش همانجا توی همان خیابان بی خط زیر همان پل هوایی با شعار خطوط سفید و آموزش الفبای ترافیک برای من تمام شده بود. مرد. همانجا دفنش کردم. توی تقاطع انقلاب و آزادی. دفن شد. گورش را همانجا کندم. خودش کند. با چهار کلمه به غایت مختصر. مگر نه اینکه در جای جای این تهران خاطره کاشته بودیم؟بگذار من هم در جای جای این شهر دفنش کنم. بگذار من هم آدمی نباشم که بتواند مقاومت کند و یکبار برای همیشه تمامش کند و دفنش کند. بگذار همانطور که از جای جای این شهر خاطره چکه میکند، گورش هم نمایان باشد. اولین بار کجا کشتمش؟ آن روز توی خیابان جردن. پایین مطب روانپزشک. همانجا که قرار بود پایین منتظر بماند تا من جلسه مشاوره و درمانم را تمام کنم و بیایم. اولین جلسه ای که خودش به زور و کشان کشان مرا برده بود. مثل یک گنجشک نالان لرزان ترسیده بودم. از اینکه بنشیم جلوی یک نفر و به خودم اعتراف کنم نفرت داشتم. اما قبول کردم بروم به شرطی که بماند آنجا. مثل مادرهایی که برای جلسه های اول فرزند دلبندشان را به مهد کودک یا مدرسه میسپارند. تصور کن،قول داد میماند،برگشتم دیدم نیست. هیچوقت نمانده بود. همانجا من شدم یک کودک زخم خورده که دیگر میدانست از این لحظه به بعد حتی به عشق مادرش هم نمیتواند اعتماد کند. دیگر عشقش را نداشتم. مسلم بود. همانجا احساس کردم برای من مرد و تمام شد. زیر همان ساختمان بزرگ توسکا دفنش کردم. گورهای بزرگ و کوچکش را توی جای جای این شهر به یاد می آورم. نه حتی این شهر. یادم می آید یکی از بزرگترین گورهایش توی پارک ساحلی بوشهر بود. آن ظهر نه چندان گرم و نه چندان سرد. به تمام معنا معتدل. کارم تمام شده بود و تا ساعت پرواز میان خیابانهای مرده و خالی شهر پرسه میزدم. بیشتر هم توی نوار ساحلی. بهمن ساکتی بود. مدتی کنار زنی که نخود پخته میفروخت نشستم. یک لیوان از نخودهای له شده اش را خریدم و زیر آفتاب ملایم بوشهر که قبل ترها فکر میکردم لابد باید خیلی داغ تر از این ولرمی که هست باشد نشستم به گوش دادن قصه هایش. پیرزن لباس جنوبی به تن داشت و یک دندان بیشتر توی دهانش نبود. وسط صحبت زنگ زده بودم به او و گفته بود کار دارد و تماس میگیرد. نگرفت. سه ساعت تمام لب دریا نشستم به شنیدن قیل و قال مرغهای دریایی اما زل زده بودم به گوشی. چه تماشایی هایی را که به خاطرش از دست نداده بودم. گورهایش فقط توی مکان و شهرها نیستند. توی ماههای سال. بارها و بارها به روزها و ماه های مختلف دفنش کرده ام. توی آن اردیبهشت جهنمی. خردادی سراسر گریه. تیرماهی پر از حس انتقام و دست آخر ماه هایی که از آن به بعد آمدند و فقط در نام متفاوت بودند و خودشان بیست و نه یا سی روز یا سی و یک روزه هایی بودند که ملالت و دلتنگی و گیجی و ماتی و مبهوتی و حس تعلیق و توی هوا ماندن را به من میدادند و میرفتند و دست دیگری شان میسپردند که تا سالهایی اینچنین همراهی ام کنند. توی همه این ماه ها چه بی نام چه با نام، تمامش کرده ام.  برایش مرثیه هم حتی نخوانده ام اما یقین داشته ام که درون من این آدم دیگر مرد. تمام شد. وای که این تمام شد را چند صد مرتبه با خودم عهد کرده باشم و زیرش زده باشم خوب است؟ نمیخواهم بلوف هایم پوکرباز ناشی را که چهره اش آیینه دستش است یادآوری ام کند. نمیخواهم آن آدم بیخودی باشم که حرفهایش حتی همان لحظه که دارد میزندشان بی اعتبار باشد و پشتش هیچ قصه ای نباشد. پشتش هیچ بند و طناب محکمی نباشد که از سقوط و بی اعتباری محض برای حتی یک لحظه بعد از صادر شدنش جلوگیری کند. اما هستم. توی این موضوع،توی کشتن و تمام کردن او، همیشه همین بوده ام. اما اینبار دیگر برای من مرد. تمام شد. چطور میشود بی اعتنایی محضش را به تصور هیجان دیدارم ببینم و سکوت کنم و بگذرم؟ خودم را دلداری میدهم. تقصیر خودش بود. خودش ضرر میکند. از آن خداحافظی بزرگ جا می ماند. باز دارم برای خودم نقشه و هدف می گذارم. میدانم که عمل نمیکنم. میدانم که وقت رفتنم که برسد،دم دمه های رفتن،زمزمه های دیدنش دوباره برایم شاخ میشود. میدانم مقاومتم کم است. میدانم همیشه در برابر دیدارش ضعیف بوده ام. اما این بار واقعا باید تمامش کنم. باید بکشمش. اینبار دفنش نمیکنم. این کشتن و گور کندن برایم عادی شده و مثل کودکی که میداند پایان قصه شنگول و منگول مرگ نیست،قوی شده ام. احساساتی نمیشوم از به صلابه کشیدنش،دعوای مفصل کردن و شاخ و شانه کشیدن و بعد محکوم کردن و کشتنش. بعد هم راحت یک جایی چالش میکنم و مثلا تمام. اما بدبختی این است ته همه این تمام شدنها،هیچ تمام شدنی در کار نیست. ته همه اینها جوانه هایی از شروع هایی دوباره سریع و پیچک وار دوره ام میکنند. من؟ دست به دستشان میدهم. حالا شاید اولش ناز و نوزی و نه و نوچی بکنم،اما بعد دل به دلشان می دهم. که بنشینند زیر پای دلم قصه دیدار بخوانند. چهار تا کلمه ی جمله وارش را مرور میکنم. میگذارم نفرت بدود زیر پوستم. میگذارم همین نفرت و همین ناراحتی از بی توجهی اش یا شاید از نفهمی اش بهانه ای باشد برای کشتنش. اما این بار آتشش میزنم و خاکسترش را رها میکنم به باد. شاید اگر گوری نباشد که بالای سرش گریه کنم،همه چیز آرام و خود بخود تمام شود. گذاشته ام لج آور شود. گذاشته ام به خودش اجازه دهد به جای بی تابی و هیجان از تماسم و دعوتم ،خیلی ساده نهار خوردنش را به رخ بکشد. چطور میشود کسی اینقدر کج فهم باشد که نفهمد منظورم یک دعوت است؟ خودم را که به جای او میگذارم میبینم حتی اگر تا خرخره خورده بودم میزدم ده دقیقه دیگر،رستوران ناپولی. تمام شد. به همین دلیل ساده و کوچک دیگر تمامش میکنم. بگذار آرزوی دیدار و خداحافظی با من را به گورهایی که جای جای شهر برایش کنده ام بسپارد. بگذار اینبار خاکسترش را جلوی در رستوران ناپولی به بادی دهم که همراه بوی پیتزا چانو و سس سیرش از آن اطراف میگذرد.

چند سال بعد میگوید: نمیدانی آن روز و آن لحظه توی چه شرایط اسفناکی بودم....میدانم...همیشه بوده...درست از وقتی که من رفته ام.

 

وطن

وقتی وطن به خون خودش تشنه ميشود
عشق است اگر نصيب رگم دشنه ميشود
خون مرا بريز به رگهاي ميهنم
هرگز به حرمت وطنم دم نميزنم...

گذشته ام درد می کند...

خاطره هایت را بر گردنم آویخته ای...رج به رج....چونان مرواریدهای سیاه اسیر در قفس صدفهای سخت بی روزن...چونان شهپرهای عقاب کوه بلند که در انتظار ریختن اند...ریخته ام...از بلندای غرورم...از چشم تو...از همه ی خودم...افتاده ام...از دوست داشتنت....از بزرگ پنداشتنت...نشسته ام...از پا....از ساختن بتی که تو بودی...از دلتنگی برای جنازه ای که به نام تو بر دوش میبردم...بریده ام...از همه ی نشانه هایی که ردی از یک "تو" مرا به ویرانی بکشاند...گذاشته ام...تو را با رفتنت...  "گذشته ام"   ...درد می کند...

 

همه ی پسران من

توی صف سفارت همه ی آدم غریبه ها هم با هم آشنا و صمیمی برخورد می کنند. یک چیزی به نام غربت و آوارگی یا شاید هم تردید و دودلی و ترس موهومی همه را به هم نزدیک تر می کند و رقیق القلب تر میشوند. این اتفاق توی صف ... هم می افتد. حتی بیشتر و نزدیکتر. چون تقریبن همه همسن و سال هستند و همدرد و کیش. حتی آن پدر و مادرهایی که در غیاب بچه های خارج رفته شان آمده اند کاراهایشان را دست بگیرند هم به ما ها نزدیک میشوند. همه مان یک کار داریم. یه هدف. یه درد مشترک. یه تصمیم به آوارگی. بعد توی چنینی فضایی وقتی غریبه ها صمیمی وار به حضورت هجوم می آوردند چطور میشود حضور یک آشنا را غریبه وار عبور کرد؟ قول دادم همراهیت کنم تا کارهای آخرینت را توی این شهر تمام کنی. دو سه روز فرصت داری و خیلی کم است تا بتوانی با آخرین بازمانده در بهشت زهرا خداحافظی کنی و یک زندگی شصت ساله را جمع کنی و توی یه چمدان ببری برای همیشه به جایی که دیگر خانه ات شده. آخرین فروشها و آخرین خداحافظی ها و وداع ها با شهری که دیگر برای تو هیچ چیز ندارد. آخرین خواسته ات بود و من کی ام که اجابتش نکنم؟ توی صف طولانی ایستاده ایم و جوانهای تحصیلکرده مملکت دسته دسته فوج فوج دارند میروند. ترس توی چهره ها هست و نگرانی هم اما امید و دلگرمی چاشنی اش. توی همین صف ایستاده ایم و داری برایم زمزمه می کنی یکی دست میگذارد روی پوشه هایی که دستم است و اسمم را صدا می کند. برمیگردم سمتش. لحظه ی عجیب و سناریو گونه ی زندگی آغاز شده. لحظه ای که حتی توی فیلمها جرات نمیکنند بگنجانند و حتمن از سناریو حذف خواهد شد به خاطر ناباورانه بودنش و اینکه حتمن توی ذوق بیننده ها و مخاطب خواهد خورد و از ارزش داستان فیلم کم خواهد کرد و با اینکه یک مسترپیس هست نباید که جایی براش متصور شد مبادا فیلم بشود هندی. بشود فارسی. اما من ایستادم و حاضرم هر ناباورانه ای را به دوش بکشم. بیست سال پیش را بیارم جلوی چشمهای سیزده سال پیش و آرام هم باشم. تپشهای عشق گونه ی من شده اند سگ هاری که درون آخرین عشقم مرد. هار هار نفسهای این سگ فرونشسته و من دیگر ترسی ندارم از برخورد با آدمهای رفته ی زندگی ام. سگ هار گوشه ای در آخرین جاده ی آخرین عشق مرد و درون آخرین نفر دفنش کردم. آخرین نفر حالا هر وقت دهان باز میکند حرف می زند بوی سگ مرده به مشامم میرسد. یک مشت حرفایی که بوی یک سگ هار مرده می دهند در ترکیب با دروغ و لجاجت و خودخواهی و پستی و رذالت خودشان را از دهانش بیرون میریزند و من دیگر دلم نخواسته این صحنه را ببینم و این صدا را بشنوم و این چشمهایی که فقط عادت داشتند عشق بپراکنند را اینچنین حقیر و درمانده و ضعیف و بیمار ببینم. لاجرم این سگ که مرده باشد من میتوانم با آدمهای رفته ی زندگی ام مثل آدمهای مرده ای که الان جلوی چشمم ظاهر شده اند برخورد کنم. مثل همین تو که داشتی چند دقیقه پیش از اینکه دستی روی پوشه هایم بیاید و نامم را صدا کند برایم زمزمه می کردی. برمیگردم سمت صدا. اینکه شما دوتا الان باید در ماورای فاصله ها کنار هم و اینهمه دور از من باشید و اینهمه نزدیک من شده اید و زمان و مکان را دور زده اید و تمام فیزیک و ریاضی را به سخره گرفته اید در کانون و مهد علم، در نقطه ای که همه ی ریاضی خوانده ها و فیزیک پاس کرده ها گرد آمده اند، بازی قشنگی است که اسمش شاید تقدیر است. سلام و احوال پرسی و تعجبی که اینجا چه می کنی پسره؟ میگویی اینهمه راه دراز آمده بودی دو تا کار اداری مهم  انجام بدهی که خودت حتمن باید باشی و بروی ولی انگار این همه ی ماجرا نبوده. قبل از هرگونه ابراز تعجبی به هم معرفیتان می کنم. تو او را می شناسی ولی پسره تو را نمیشناسد. میگویم همنام همید. زیاد معرفیتان وقت نمیگیرد. یک نگاه دقیق و ورانداز تاریخی می کنید. بعد به خود می آیید که شاید سگ هار درون شما هم جایی مرده است. سکوت طولانی میشود چون نمیدانید چه باید بگویید. سعی می کنید بحث را بکشانید به قوانین و مقررات کاری که برایش اینجا هستید. بعد یختان یک کم باز که شد از محل زندگیتان به وجد می آیید. از کشور جدید پهناوری که شما را بلعیده. از سرنوشت جالبی که با یک آدم گذرانده اید. مرض دست از سرم برنمیدارد تا نگویم ببینید چه چشم و ابرو مشکیهای من بوده اید. ببینید چقدر شبیهید همه ی پسران من. بعد میرسد که از وضع گذران زندگی ات بپرسم. بعد شما الان در یک نقطه اید. یک نیوبرن بِی بی و یک سرنوشت و یک کشور و یک خط و خال. کار تمام میشود میرویم کافه ای همین نزدیکی. تو احساس خوبی نداری و از بیقراریهایت میفهمم. بعد از اینهمه همنفست بودن می دانم کی خوبی کی خوب نیستی. اما اینبار میخواهم یک سناریوی جدید بنویسم بی اینکه احساسات تو و او را دخیلش ببندم. نشسته ایم توی بخار قهوه و سعی می کنیم متمدن باشیم. پسره عصبانی می زند و تو ناخوشنود. تو میروی از توی ماشین سیگار بیاوری و من با پسره نگاهمان تداعی کرده روزهایی را که دو تا الف بچه بودیم. حالا پسره به کل عوض شده و آدم دیگری که خوشبختانه به من و خصوصیات من نزدیک تر. بعد از همه ی آنها آن دیدار و آن اصرارش به دوست معمولی بودن و آن معدود پیامهایی که رد و بدل شد و من به خاطرش توی یک عید تعطیلی وسط خانه ای هزارساله با شیشه های رنگی توی یک اتاقک اندرونی نشسته بودم و تا صبح اشک ریختم و تایپ کردم و توجیه کردم که مبادا دل نازک عاشقش بشکند از چیزی که نبوده و مبادا این فاصله ی زیاد هزار کیلومتری که دارد عذابش میدهد با این شکها و گلایه ها دردناک تر شود برایش و دلم درد می گرفت از اینکه لحظه ای باعث مکدر شدنش شوم. همه کاری برای آرام شدنش کرده بودم و فقط مانده بود یک مشت پسوورد که دادم تا راحت شود و آن شب فکر می کردم به راستی من هیچوقت چیزی برای پنهان کردن از این بشر نداشتم و احساس عجیب آرامشم همین رو بودن برای او بوده و بس. حالا محکوم به جرمهای ناکرده نشسته بودم نه برای نجات خودم که برای نجات او. که حتی حاضر بودم به پیشنهادش بابت عوض کردن شماره موبایلهایمان هم توجه کنم و فقط دلم آرامشش را می خواست و این عشق اینقدر شدید و اینقدر دردآور اصلن مدنظر من نبود که اینطور درگیرش کند و از زندگی ساقط. هموکه سگ هار را درونش کشته و زخمی به یادگار گذاشتم تا دیگر هوس برگشتن نکنم. هموکه هزار دور مرا چرخاند و قصه های باورنکردنی را بدرقه ی راه جداشدنمان کرد. برایت توضیح می دهم که قبول کنی آن روزها نمیشد حتی دوست معمولی بود و من اصلن ذهنم جایی برای کسی نداشت بسکه غرق سگ هار عشق بودم. با تحقیر می گوید اما تو همیشه عشق من بودی و خواهی بود و بعد از تو هیچوقت نخواستم که عاشق شوم و همیشه دلم خواست همین حس با تو بماند و تکرار نشود. ناگزیر اعتراف کردم به ضعیف بودنم توی عشق و عاشقی و اعتراف به اینکه این تنها نقطه ضعف من است و کاریش هم نتوانستم بکنم اما حالا دیگر همه چیز فرق کرده. پرسید بعد از من چندتا؟ گفتم یکی بود همین اواخر که تو باعث خراب شدنش شدی. ابروهای پرپشت مشکی قزاق گونه اش را بالا می اندازد و میپرسد من چطور؟وقتی اصلن توی زندگی تو نبودم؟گفتم با صداقتی که شنونده اش تابش را نداشت. می آیی و من صحبت را قطع نمیکنم. دلم نمیخواهد با خاطر مکدر بروی،بروید. شجاعت به خرج می دهی و میگویی من را به خاطر مانی فعلی اش رها کرد تو کی آمدی کی رفتی؟ ابروهای پرپشت مشکی ات را تا روی چشمهایت پایین میکشی و سیگاری میگیرانی و میگویی من وسط ماجرا رسیدم و از همین وسط رسیدن ضربه ها خوردم. من را هم برای خاطر مانی فعلی اش رها کرد. انگار این فصل مشترک رها کردن دلتان را خنک می کند. اینجا دیگر من احساس تنهایی می کنم. احساس دشمن مشترک جفتتان بودن. خجالتی که هیچوقت نبوده سراغم می آید. میترسم ادامه بدهی و بگویی یک بار دیگر برای چه رهایت کردم. از زندگی در آوارگی با لذت می گویید و دست آخر نشسته اید به تشویق من که نیوبرن بی بی یک موهبت الهی است و باید تن بدهم. اگر سالها پیش بود و کسی این صحنه را می گذاشت جلوی من قیچی قیچی اش می کردم و حالا دارم آرام خام حرفهایشان میشوم. دست می دهم دستهای تپل همیشگی ات را حس میکنم و یاد آغوشی می افتم که بارها و بارها تویش آرام و رام بوده ام و بچگی ام را نوجوانی ام را توی آن سر کرده ام. میشود حس کنم تو شاید هنوز هم میتوانی به من آرامش بدهی ولی قطعن آدمی نیستی که من بتوانم به او عشق بورزم. شاید یاد گذشته ها بشود مسکنی که با آن چند روزی مست و سرخوش بود همانطور که خون از سرانگشتهایم داغ میشود و میرود توی قلبم و این را از توی چشمهای تو هم میفهمم که یکباره رنگ دیگری میگیرند اینبار و خب البته موضوع من و تو فرق می کند چون تو میگویی عشق را فقط یکبار و فقط با من تجربه کردی و نگاهش داشتی برای همیشه بماند مثل یک گنج با منی که بارها و بارها آلودمش به نگاهها و دستهای دیگرانی که ارزانی ام کردند. همه ی آدمهای مرده ی زندگی ام جلویم راه می روند و خداحافظی می کنند و با هم دست می دهند و یکباره هجوم آورده اند به حضورم. شاید پیش از این من روی زمین نبودم که برخوردهایی اینچنین ساده نصیبم شود. حالا پر و بال چیده نشسته ام اینجا و زندگی یا تقدیر یا سرنوشت همه ی پسران من را برایم زنده و حی و حاضر گرفته جلوی چشمانم. حتی آن "رسا"ی گمشده هم همین روزها رسیده به من. مثل معشوق گمشده ی کولی خاطرات کسی که سگ مرده را درونش جا گذاشتم. مثل زن کولی خاطراتش که توی قصه ها و خیالش برگشت و همه چیز برگشت.ورق خورد. و همه همه توی همین چند ماه.  بیگمان اگر این تقدیر نیست و بازیهای زندگی، یک سناریوی از پیش نوشته شده نیست، یک جریان سیال زندگی نیست حتمن وهم و خیال است. وهم و خیال است اینکه شما دو چشم و ابرو مشکی من دو همنام من، دو عشق سالهای دور من، اینهمه اینهمه اینهمه دور از من آمده اید اینجا نشسته اید توی این کافه ی پر از دود رو به رویم و من دیگر سیگار نمیکشم و شما که سیگار نمیکشیدید و حالا یک نقطه ی روشن لای انگشتانتان به هم تعارف می زنید. برای من عشق و سیگار و عود و شمع و لحظه های رخوت و روی زمین نبودن ته کشیده و من ترانه و یاد و خاطره و قایق و پنج انگشت خیس و همه و همه را که تنها استعاره هایم از عشق است و تنها خاطره هایی که وقتی نام عشق می آید میجنبند توی ذهنم خیس میخورند،از خاطر برده ام و همه شان را سگ هاری بلعیده و در یک انتهای جاده ی عاشقی درون یک نفر برای همیشه مرده. خاطرات شما زنده است و محو اما حس دارند. برایم قابل احترامید،خودتان،گذشته مان و عشقمان. آدمهای معقولی شده اید و من سعی میکنم معقول جلوه دهم خودم را و آدمی باشم که منزجرتان نکند. آدمی نباشم که تا همین چند وقت پیش کسی که عاشقانه برایش میمرد انتقام همه ی لحظه های عاشقی اش را بر سر یک اشتباه و ندانم کاری خودش زنجیر حقارت کرد و بر نازک اندامش کشید و زخم زد و زخم خورد و تتمه اش شد یک سگ هار مرده که دیگر دوست نداشتم دهان باز کند و بوی سگ مرده بپیچد توی لحظه ها و خاطره هایی که از آن هیچ نماند...هیچ. آدمهای قابل احترام زندگی ام که با وجود عشق، زندگی را ادامه دادید، با وجود زخم، زخمه ام نزدید و با وجود درد مهربان بودید. میترسم مستقیم توی چشمهایتان نگاه کنم و شماها که من را سالهای دور حفظ بوده اید بفهمید چه دردی با خود می کشم و چه آتشی بر جانم کشیدند. نمیخواهم بدانید چقدر از سیمهای خاردار دروغ های بی دلیل و بی بدیل خواستم بگذرم و فقط زخم نثارم شد و چقدر حقارت کشیدم ته چاه رابطه ای که نخواستم اینبار دل کسی را بشکنم. تهش هم دیدم آدمی نمانده،عشقی نمانده، تلاشی نمانده، حتی مجسمه ای نمانده و هیچ...هیچ...هیچ. برای هیچ یک جنگ نابرابر کرده بودم و بعدتر دچار جنگ با خودم، خود قدرتمندم که هر بار زمینم زد. هر بار به صلابه ام کشید و جنگ با خود ناجوانمردانه ترین و ناعادلانه ترین و وحشیانه ترین جنگ دنیاست و کسی که به خودش اجازه می دهد تو را دچار این مبارزه کند نمیداند چه ظلمی به حقت کرده. نمیگذارم شماها بفهمید یک دیوانه توی سرم نشسته و مدام مرا سرزنش میکند و نصیحت می کند و زورم به او نمیرسد و تسلیم شده ام. البته بعد از خالی شدنهای بی شمار و بر در و دیوار کوفتنهای بسیار. بعد دیده ام برای هیچ همه ی هستی ام را داده ام. هفت سال عاشقی با این چشم و ابرو مشکی و هفت سال عاشقی با آن یکی و هفت سال ندامت و اسارت و بردگی برای یکی که بوی سگ هار مرده از خاطراتش برمیخیزد. آدم دیگری نشده ام. این را شماها میگویید که همانی هستم که همیشه مراقبتان بودم و چشمهایم چشمهای پاک بی آلایش و عاشقتان را می پایید که مبادا برخوردی سهمگین با دیگری داشته باشید و دست آخر خودم رفتم اسیر چشم دیگری شدم. پسره رد نگاهم را میگیرد و میرسد به نگاهش به میز کناری که دو تا دختر بازیگوش چشم و ابرو آمده اند. میگوید مثل همان قدیمها با نگاهت داری میگویی تو میچری...تو با این بودی تو با آن بودی و نمیدانم چه لذتی میبردی از محکوم کردن بیهوده ی من و توجیحاتم صادقانه و بیتقصیر چقدر برایت شیرین بود و هنوز هم همان آدمی که با چشمهایت میگویی بیا...حواسم به تو بود حتی اگر در کل ماجرایی برای بودن حواس نباشد. تو میخندی. یک لبخند تلخ خاطره انگیز. میگویی شانس آوردی در محیطی که دخترهای دیگری هم بیایند بروند با او نبوده ای. بیچاره ات می کرد. نمیدانم چه چیزی پرده ها را اینچنین افکنده و ما بی ترس و اضطراب و خشم و ناراحتی و عقده گشایی های مرتبط با عشق نشسته ایم به این حرفها. شاید فاصله هایی که ته ندارند. فاصله هایی که بهشان تن داده ایم و تماممان کرده اند. گذر زمان چقدر بیرحم است گاهی و چقدر مرهم است گاهی. خداحافظی اش را پاسخ می دهیم و روانه میشود و برایش آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنیم و او هم برای ما. ته این سناریوی هندی راج کاپور را باید یک جایی بست. باز شدنش دست من نبود و بستنش هم. توی راه برگشت ساکتی. دلگیری. توی فکری. من هم. سکوت را میشکنم و میگویم همه ی آن چیزهایی که قبلن در رابطه با حضور کسی گفته بودم دروغ بود. بعد از تو کسی توی زندگی من نبود و من توی زندگی کسی نبودم فقط خواستم داستان ببافم تا تو راحت بروی پی زندگی ات که رفته بودی. دلم می گرفت غم که روی شانه هایت سنگینی می کرد. میخواستم برای همیشه مدفونم کنی. سگ هار مرده ای را درون من دفن کنی که از بازگشت و سراغ گرفتنش حالت به هم بخورد. که بدانی تا بیایی و تا بیایم دهان باز کنم لجن و مردار میریزم روی خاطرات و تمام صمیمیتهای گذشته مان. که بترسی تمام خاطراتمان که میگفتی برایت عزیز است بوی مردار و تعفن بگیرد. خواستم ته مانده اش را برداری ببری پیش خودت نگه داری. نخواستم روزی مثل من اینقدر خالی و ته کشیده باشی. بی چیزی در چنته. دروغ گفتم تا نجاتت بدهم. حالا که همه چیز تمام شده دارم برایم اعتراف می کنم،آدمی نبود....عشقی نبود...دستت را میگیری روی لبهایم. بعد سر میدهی روی دستم و میگذاری اش روی قلبت. میگویی عزیزم...من تو را توی همین قلبم بزرگ کرده ام...میشناسمت. لطفن خرابش نکن. ساکت باش. سکوت کن.سکوت می کنم. من از شناخته شدن ترسی ندارم. از اشتباه شناخته شدن بیزارم. از اینکه خودخواهی بیاید چنان در آغوشت بکشد که اجازه بدهی من را بابت باور تو و دروغهایت محکوم کند. از اینکه همه چیزم را بدهم و هیچ نگیرم. حتی بدتر از هیچ بگیرم. باید یاد می گرفتم قدر آدمهای قابل احترام زندگی را بدانم. یاد گرفتم. امروز فقط دل در گروی یک نفر دارم که لیاقتش شاید خیلی بهتر از من بوده اما چنگالهای سرنوشت من را به آغوشش زنجیر کرده. من که یک آدم دیگر خواهم بود. من که همان نیوبرن بی بی هستم که گفتید باید باشد. خودم زاده شدم از نو. زاییدن یک نیوبرن بی بی پیشکش. بگذار بند نافم را خراشه های بدیهای آخرین مدفون ببرد...بزودی زاده میشوم. پاک و بی آلایش و آزاد و رها.

فرضاً که باز بود در بسته‌ی قفس

" - آن مرد می‌رود ...

: خُب دیگر چه ؟!

- می‌رود ...  سبقت گرفته از خود و از هرچه می‌رود

: اول چه کار کرد؟

- از این شهر پوچ رفت

: این ابتدای قصّه ! در آخر چه ؟!

- می‌رود

 : فرضاً که باز بود در بسته‌ی قفس

تکلیف این پرنده‌ی بی‌پر چه؟ می‌رود؟!

 او قول داده بود بماند که زندگی ...

- آن مرد مُرده است ببین ! گرچه می‌رود

                                   زن بیت بیت توی غزل ایستاده است

                                   مردی ورق‌زنان ته دفترچه می‌رود!"

سید مهدی موسوی

از کـمترين تکان تنَش رنج میکـشی....

یک لحظه زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی ِ تو هست می رود

 

شاید که اندکی بنشـیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست، می رود

 

از کـمترين تکان تنَش رنج میکـشی

وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود

 

آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنارتو با دست می رود

 

"رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

مرده بودی و کسی در نفس من جان داشت...

ترانه ها را باید دار زد. بعضی از این کلمات ِ به ریتم خاص کنار هم ردیف شده را باید آتشی گیراند و سوزاند و خاکستر کرد. کاش میشد حنجره ی خواننده اش را با سرب داغ پر کرد. یا میشد انگشتان شاعرش را چید،درست مثل سر شمشاداهای بلوارهای خیابانهای دراز بی قواره. به بعضی از ترانه ها باید التماس کرد، التماس اینکه از سرت بروند، دست از کتک کاری با جسمت بردارند و روح زخمی خسته ات را رها کنند.باید دارشان زد، نه اینکه خودت را با آنها حلق آویز کنی. باید وقتی ابی میخواند  اگه لمسم کنی شاید...به دنیای تو برگردم....هنوزم میشه عاشق بود...تو باشی کار سختی نیست........کنارت اون قدر آرومم....که از مرگم نمی ترسم، باید التماسش کنی، دستش را بگیری بیاری به حال و روزت تا ببیند چه می کند این شاعرانه های خوب و آهنگین خوانده شده با تو و روزگارت. بعد باید تا میتوانی همه چی آرومه من چقدر خوشبختم گوش کنی. بگذاری نوای شادمهر توی رگهایت بدود : تو نگات مسیره عشقو به دلم نشون میده...تو نگات قشنگه وقتی به دلم امون میده...باید بچسبی به آنهایی که با بشکن رهایی را جشن گرفته اند. بگذاری شیشه های ماشین  بالا برود، حتی اگر دودی نباشد و از سقفش نشود باران را به عزیزت هدیه کنی، بگذاری نوایش بلند و بلند تر شود و بخواند :عشقمو پس می گیرم غصه هامو پس می گیرم...از روازی با تو بودن گریه هامو پس می گیرم...تو واسم هیچی نذاشتی کاشکی منو دوست می داشتی....هر چی تو زندگیت بود پای دشمنا گذاشتی ..بعد بلند قهقهه بزنی. بی که می زده باشی یا از فشار دستش روی دنده به وجد آمده باشی. بی که  باشد. بعد میشود یک هفته که بی خود و بی جهت این ترانه ی لعنتی توی مخت میچرخد، وول میخورد، خودش را به در و دیوار میزند و تو نمیدانی چرا چهره ات اینهمه گرفته و درهم است و چرا دیگر آن من خیلی قدیم نه، همان من چند ماه پیش هم نیستی. چرا یخی چرا سردی چرا همه چیز را با یک لبخند کج جواب میدهی؟ چرا نیستی؟ چرا نیستی نه توی جمع، نه سر کار، نه موقع مصاحبه مهم امتحان دکتری و نه موقع حرف زدنهای با شور و شعف دور و بریهایت. هیچ جا نیستی و فقط یک نفر با شدت تمام دارد توی ذهنت می خواند: از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم.....رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم....خسته از بودن تو، خسته‌تر از رفتن تو......خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو....یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا....بازی مسخره‌ای بود … رها کرد مرا !....خسته از بازی این پنجره‌ی وابسته...رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته....کشتمت! تن زده در ورطه‌ی خون رقصیدم...پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم...مرده بودی و کسی در نفس من جان داشت...مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت !

گفته بودم که....بعضی ترانه ها را باید دار زد، تا دارت نزده اند. وگرنه خیلی سخت میگذرد این روزهایی که قرار است از تو یک آدم معمولی برای خودم بسازم...اگر که بنا باشد مدام توی مغز سرم همه ی این شش هفت ماه بچرخد: به کسی در وسط آینه‌ها سنگ زدن !به زنی منتظر هیچ‌کست زنگ زدن...به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز...به زنی گریه کنان روی کتاب «حافظ»...به زنی سرد شده در دل تابستانت !...به زنی رقص کنان در وسط بارانت....به زنی خسته از این آمدن و رفتن‌ها....به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها !

 

خیلی دوستش دارم خیلی !!!

از همه آنچه گذشت و رفت و نماند، امروز تصویر دست به سینه اش جلوی در ورودی هنگام بدرقه کردن من با نگاهش، ماند برای ابد توی ذهنم. سرانجام زمان آن خداحافظی بزرگ رسید و من با بخشیدن همه رژ لب صورتی ام به لبهای او، عقب ماشین نشسته بودم و راننده یک جور رقت انگیزی دلش برای این صحنه و این نگاهها سوخت. میدیدمش که دلش به رحم آمد و کمی ایستاد و مکث کرد و از توی آینه به چشمهای پشت عینک خاکستری من که قرار بود اشکهایم را مخفی کند و نمی کرد نگاه کرد و اجازه رفتن خواست. او هم دلش نمیخواست این خداحافظی، این نگاههای التماس آمیز، این دلهایی که صاحبان مغرور و خودخواه داشتند به این زودی از هم بکنند و تمام کنند و تمام شوند. دلش می خواست یک فرصت دوباره بدهد، کمی بایستد، مکث کند، به من نگاه کند و خط نگاهم را بگیرد به او برسد، شاید یکی بیاید در ماشین را باز کند و بگوید"نرووووووو" یا اتفاق دیگری بیفتد، در سکانس دیگری، من با عینک درشت خاکستری و چشمهای اشک آلود زیرش پیاده شوم و بروم همانجا بی ترس از ابروی رفته و نرفته، بی ترس از یواشکی رسوا شده، در آغوشش بکشم و....عجب داستان مضحکی. چیزی که تمام شده، تمام شده. من هم نباید راضی به دوباره درد کشیدنم شوم. ته این داستان دیگر عاشق خسته ای خفته نیست که بروم از خواب خرگوشی بیدارش کنم که ای دل غافل، بیا که یارت برای همیشه رفت. از هر دریچه ای این فیلم را می سازم می رسم به آدمی که به سرعت غریبی در همین یک یا دو هفته برایم بسیار بیگانه شده، با نگاههای بی تفاوت و احساسی که ندارد دیگر. شاید اگر آدم قصه ام اینهمه عوض نمیشد، سکانس آخر جفتمان را میبرد روی فرش قرمز.مثل همان دو نفری که درست همین امروز زنگ می زند و با شادی خبر عقد کردنش با معشوق سه ساله اش را می دهد. نمیدانم موقع تبریک گفتن لرزش صدا و بغضم را شنید یانه؟حسودترین آدم دنیا شده بودم. بی که نگاهش کنم می گویم بیا....برای درست زندگی کردن چیزهای دیگری غیر از اینی که من و تو داشتیم لازم است. و باز می رسم به:چه داستان مضحکی. نمایشنامه ای نوشته ام که فقط به درد سوختن در آتش هیمه می خورد، نمایشنامه ای که یک بازیگر اصلی اش همان اول قصه می میرد و توی لعنتی هیچ رقمه نمیتوانی تکه های نبودنش را به تکه های بودن نقش اصلی دیگر وصل کنی. مثل بوسه های آخری که فقط از سر هوس است و بس. چقدر طعم گس خاک باران خورده می دهد. بوسه هایی که از کشیدن یک بوی جدید میان رابطه مان زاده میشوند.

 

و عکسها، تنها و معدود عکسهای دونفره مان، که بی پرده و بی مدارا ولشان کرده ای در چنگال هر نامحرمی، عکسهایی که در گذر اتفاقهای رفته بر من و تو، زشت ترین عکسهای دنیا شده اند. رابطه غمگنانه ام با تو به پایان رسیده و اگر که مجال فریاد این عشق را داشتیم، اینقدر به بنبست نمیخوردیم. من و تو نیاز داشتیم کسی بیاید این عشق اساطیری را ببیند، نیاز داشتیم درباره اش حرف بزنیم، درباره مان حرف بزنند، توی اجتماع همدیگر را با نگاهها، گفتارها و رفتارهای دیگران تعقیب کنیم و شاید ببالیم که مال هم هستیم. نشد، نتوانستم توی ساعتهای اجاره ای داشتن تو، میان در و دیوار نقشم را خوب بازی کنم. پرده عشق مجال می خواهد، صحنه می خواهد تا خوب بازی اش کنی، تا بتوانی حس بیافرینی و به احساست رنگ بپاشی. و اگر بپذیرم عشق خاصیتش فنا شدن است، فنا شدم رفیق.

خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری ...
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !!
و من ...
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که ...
خیلی دوستش دارم خیلی !!!

 

چون صدا می دهد تار شکسته....

پنجره را باز میکنم چون سیگاری که آتش زده ام همزمان شده با بارش زیبای بهاری. تند و شدید. مثل زنهای همیشه ایرانی، مثل زنی که توی طبقه ی زیر همکف ساختمان دفتر همیشه ساعتهای ده یازده که میشود بوی غذای خوشمزه اش آدم را به دلضعفه ای شدید می رساند، قورمه سبزی ام را بار گذاشته ام و از نفس عمیق کشیدن توی دیگ زودپز و دیدن رنگ سبز شدید همراه با زردی وسوسه انگیز مست شده ام. جادوی قورمه سبزی. نمیدانم شاید باید جایی ثبتش کرد. این خوراک خوشمزه اساطیری را. خدا می داند چند میلیون زن ایرانی چندصد سال خواسته اند فضای خانه را با قورمه سبزی لطیف کنند. بعد بنشینند در این فضای دل انگیز بوی قورمه سبزی و سکوت و آرامش ضمنی آن با شوهرشان مسائل بینشان را حل کنند. شاید ترکیب قورمه سبزی و حرف و گلایه های عاشقانه و سکس زیر بوی آن خیلی شاعرانه نباشد، اما حقیقتا هست. شاید ترکیب خوش آیندی برای نشستن و لب به لب نهادن و گوش به چشم سپردن نباشد، اما معجزه کرده و می کند. میخواهم بنشینم برایش از نگفته ها بگویم. نگفته ها؟ شاید دلیل این کم رنگ شدن همین نگفته هایی باشد که دیگر ندارمشان. نگفته هایی که دلم طاقت نمی آورد و در اولین تماس میریزم روی داریه. نگفته هایی که حوصله اش را سر می برد. عشق برعکس آنچه همه می پندارند به تهش که می رسد تازه شیرین میشود. مثل مزه ی تلخی که فقط ته زبان که برسد حسش می کنی. وقتی رفت و کمرنگ شد و شدید نبود دیگر، مینشینی به بودنش فکر می کنی، به شیرینی اش، به منبع الهام بودنش و اینکه چقدر به این معجون لعنتی احتیاج داری. لاک نارنجی تند می زنم روی ناخونهایم و می دانم که دوست دارد و خوشش می آید و امکان ندارد نگاهشان نکند و نفهمد و تعریف نکند. بعد مینشینم توی این بوی قورمه سبزی و سیگار، شاید بگویم و بپرسم چرا دیشب من خواب بودم و او نشسته بود پای چت و پای فس بوک و پای صحبت با آدمهای مذکر و مونثی که من نمیشناسمشان اما خطر می پندارمشان و دلم می لرزد با هر کامنت و لایک و آفی که می چسبد به او و نوشته هایش. بعد می گوید نمیخواهد اینقدر عاشق من باشد. تمرین می کند بریدن را. من هم بیایم تصویر کنم زندگی بدون او را. این تصویر خالی و صامت را. این فیلم سیاه و سفید چند میلیمتری را که باید بدون او سر برود. شوهر موقت. اسمش همین میشود دیگر؟ زندگی زیر یک سقف در ساعتهای بخصوص با آدم بخصوصی که می دانی مال تو نیست. زندگی که هیچ جای این پهنه ی چهارفصل تعریفی ندارد و کسی به رسمیت نمیشناسدش، چه پر عشق چه بی عشق. چه عشق دستمایه اش باشد، چه عادت و احتیاج. و چه حتی هوسهای زودگذر. زودگذر....این نقصان زندگی من است که برای هیچ چیز هیچ وقت نتوانسته ام عنصر زودگذر بودن را بپذیرم. دو دستی چسبیده ام به عشق، به آدمها، به احساساتشان که روزی مال من بوده یا نبوده و به زور تصاحبشان کرده ام، و نتوانسته ام بگذارم رها شوند بروند وقتی که زمانش رسیده باشد. مالکیت؟ شاید این همان حسی است که مورد اتهامش واقع شدم. چنگ اندازی ام، اصرارم به داشتن داشته های زمان دورم، عیب بزرگی است که نمیتوانم از سر بازش کنم و مگر نه اینکه زنی در آستانه چهل سالگی نباید دیگر عوض شود و بتواند دیگر عوض شود و آدم دیگری باشد که دیگران می خواهند؟ زنی که همیشه خواسته به میل خود زندگی کند، و چقدر ناتوان بوده است و همیشه امیال و خواسته های دیگران پیچیده به تنش، به روحش، نشسته توی زبانش و حرف شده حرف دیگران. دیگرانی که خودش تشخیص داده باید بیایند مالک روح و جسم و تن و احساس و خودش باشند. شاید این خوشبختی کمی نباشد، اینکه خودت آدمهای خودخواه زندگی ات را که قرار است بیایند بنشینند روی روح و روانت و فرمان زندگی بدهند را خودت انتخاب کرده باشی. باید قدر دانست و نصیب هر کسی نمیشود که. باید به همین اندک باقیمانده از حق انتخابت راضی باشی و شاکر. باید بیاید توی بوی قورمه سبزی که برایش تدارک دیده ام سیگاری بگیراند و تکیه اش را بدهد به کنجی مبل و کج نگاهم کند. زنگ می زنند و حوله ام را کناری می اندازم و بدون هیچ لباس زیری شلوار و مانتوی یک هفته نشسته ام را می پوشم و برای دل او هم که شده شالی بر سر می کنم نصفه نیمه و پیکی می آید که کادوی صفارش شده ی روز پدر را برایم بیاورد. یاد سوالم می افتم، که اگر من بودم و بچه ی من بود و توی آن جشن مسخره مجبور بودی با پارچ آب برسانی به سطلی که باید پر شود، باز هم همینقدر برایت مسخره بود؟ یک مشت آدم احمق را گرفته روبرویم و می گوید حسرت حماقتشان را می خورد. حسرت شادیهای بی انتهای بیخودیشان را. حسرت اینکه پدر نصفه نیمه ای است و همسر نصفه نیمه ای و عشق نصفه نیمه ای. به بچه ی نصفه نیمه ام از او فکر می کنم. زندگی متاهلی نصفه نیمه ام. عشق نصفه نیمه ام. من جای او بودم حتمن می آمدم عکس شادیهایم با دخترم را می گذاشتم توی آن صفحه ی آبی لعنتی تا این دخترکان شوخ بی پروای تند و داغ از شهوت و خواستن بیایند برایم لایک بزنند و قربان صورت ماهش که شبیه خودم هست بروند و تک تک جزئیات عکس را تگ کنند. حتی روز نصفه نیمه ام. روزی که یکی دو ساعتش برای من، یکی دو ساعشت رای بچه اش، یکی دو ساعتش برای کارش، یکی دو ساعتش برای رفقایش، یکی دو ساعتش برای سرگرمی و فیلم دیدنش و یکی دو ساعتش برای موزیک گوش دادن و نوشتنش می گذرد. بعد من باید بنشینم تصدیق کنم که بریده، حق دارد بریده و فکر می کند دنیایش مال خودش نیست و عشقش مال خودش نیست و بچه اش مال خودش نیست و زندگی اش مال خودش نیست و همه زائده هایی معوجند که دارند زندگی را حرامش می کنند. تن بسپارم به تمرین دوست نداشتنش. تمرین عاشق نبودنش و نگاهش کنم وقتی با بغضی غریب توی سینه می گوید آن لحظه فهمیدم چقدر عاشقت هستم. به این آدمی که من ساخته ام و نباید این میشده و حالا توی این قالب و قاب تنگ جا نمیشود با همه ی پروازش. با همه ی خستگی اش و با همه ی احساسش. دارد میشکند این فرمت سخت و ناخواسته را و من از این شکستن می شکنم و خودش از این شکستن می شکند. آسمان صاف است و پرواز صدایش می کند و من چنگال بر او کشیده ام،در چنگ گرفته ام و او دارد میدرد این پوسته را تا بگذارد برود. تا رها شود به آن چیزی که بود و گویا باید می بود و من نخواستم که باشد. من....من...من....شاید همین من گفتنها باعض شده کلامش خودخواهم بخواند. مینشینم برایش فتوا می دهم که عزیز دلم، تو برای رسیدن به ساختاری تازه بایداین ساختارها را بشکنی. استقبال می کند و من می دانم در موقعیتی نیستم که این حرفها و خط ها یادش بدهم چون خودم تهدید می شوم، عشقم تهدید میشود، رابطه ام تهدید میشود، زدگی و آینده ام تهدید می شود. اما بگذار بشکند. چیز شکستنی را باید شکست. مخصوصا قالب کریستال خوشگلی که به وجودت تنیده اند و ماههایی و سالهایی که بودنش در آنچه که نیستی و شده ای لذت برده ای و به تهش که رسیده، ترک که خورده و خاک که گرفته دیگر دلت را زده و باید بشکنی اش. آه که من نمیتوانم بپذیرم گاهی خوشبختی ها جور دیگری خود را می نمایانند. نه شیک اند و نه مجلسی. می آیند، خراشی می دهند، سوی امیدی نشانت می دهند و می روند...دلخوش باشم و مسرور به داشتن این خوشبختی ها...نمیتوانم. بعد میبینم گذاشته رفته. از دست آدمهایی که من رنجیده ام. کاش این گذاشتن و رفتن نزدیک شدن به من باشد نه دور شدن از من هم و من در ردیف آدمهای متهمی که نگذاشتم برای خودش زندگی کند. عیب بززگ من خودکم نبینی است. اینکه فکر می کنم من، احساسم، عشقم، باید برای او کافی باشیم و نیستیم. باید اینقدر قوی می بود این عاقتم گفتنهایش، این ادعای وحشتناک تاریخ زندگی اش که حتی با دیدن قدیمی ترین و رنگارنگ ترین و برنده ترین و سوزنده ترین عشقها هم کم نمیشد، نمیشکست، کمکش بود و مثل سدی محکم حفظش می کرد که نکرد. که نکرد آن وقتی که عشقی که سالهای خاکستری برایش رقم زده بود پیدایش شد و دهن کجی کرد و رفت و شاید هم نرفت و آمد و خواست بماند و دید جایی ندارد و دنیا را به هم ریخت. دنیای من را. دنیای او را. دنیایی که تازه داشتم باورش می کردم و زیر آرامشش تا ابد زایشهای دردناک روحی ام را التیام می بخشیدم. این دنیا اگر اینقدرها که ادعا می شد محکم و قوی و استوار بود، باید میماند. باید نگهش می داشت و نداشت. از این شل بودن و این به خود لرزیدن بیهوده و بی موقع دلگیرم. و با این همه دلگیری چطور می توانم زیر بوی قورمه سبزی و سیگار و چایی و سکوت و باران دوباره به خودم و به زندگی گذشته ای که همیشه چنگ انداخته امش برش گردانم؟ با این همه دل شکستگی چطور می توانم؟

یاغی ام دیگر...

بر لبانم غنچۀ لبخند پژمرده است
      نغمه ام دلگیر و افسرده است
      نه سرودی ، نه سروری
      نه هم آوازی نه شوری
      زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است
      یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
      این چه آئینی ؟ چه قانونی ؟ چه تدبیری ست ؟
      من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
      من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

      من سرودی تازه می خواهم
      جنبشی ، شوری ، نشانی ، نغمه ای ،فریادهایی تازه می جویم
      من به هر آئین و مسلک ، کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر      من ترا در سینۀ ای امید دیرین سال٬ خواهم کشت
      من امید تازه می خواهم

      افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم

      *دکتر هوشنگ شفا

ادامه نوشته

غریبه وار

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟