یاغی ام دیگر...
بر لبانم غنچۀ لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی ، نه سروری
نه هم آوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آئینی ؟ چه قانونی ؟ چه تدبیری ست ؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ، شوری ، نشانی ، نغمه ای ،فریادهایی تازه می جویم
من به هر آئین و مسلک ، کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر من ترا در سینۀ ای امید دیرین سال٬ خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم
*دکتر هوشنگ شفا
ادامه نوشته
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی ، نه سروری
نه هم آوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آئینی ؟ چه قانونی ؟ چه تدبیری ست ؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ، شوری ، نشانی ، نغمه ای ،فریادهایی تازه می جویم
من به هر آئین و مسلک ، کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر من ترا در سینۀ ای امید دیرین سال٬ خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم
*دکتر هوشنگ شفا
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:18 توسط آرایه
|