از همه آنچه گذشت و رفت و نماند، امروز تصویر دست به سینه اش جلوی در ورودی هنگام بدرقه کردن من با نگاهش، ماند برای ابد توی ذهنم. سرانجام زمان آن خداحافظی بزرگ رسید و من با بخشیدن همه رژ لب صورتی ام به لبهای او، عقب ماشین نشسته بودم و راننده یک جور رقت انگیزی دلش برای این صحنه و این نگاهها سوخت. میدیدمش که دلش به رحم آمد و کمی ایستاد و مکث کرد و از توی آینه به چشمهای پشت عینک خاکستری من که قرار بود اشکهایم را مخفی کند و نمی کرد نگاه کرد و اجازه رفتن خواست. او هم دلش نمیخواست این خداحافظی، این نگاههای التماس آمیز، این دلهایی که صاحبان مغرور و خودخواه داشتند به این زودی از هم بکنند و تمام کنند و تمام شوند. دلش می خواست یک فرصت دوباره بدهد، کمی بایستد، مکث کند، به من نگاه کند و خط نگاهم را بگیرد به او برسد، شاید یکی بیاید در ماشین را باز کند و بگوید"نرووووووو" یا اتفاق دیگری بیفتد، در سکانس دیگری، من با عینک درشت خاکستری و چشمهای اشک آلود زیرش پیاده شوم و بروم همانجا بی ترس از ابروی رفته و نرفته، بی ترس از یواشکی رسوا شده، در آغوشش بکشم و....عجب داستان مضحکی. چیزی که تمام شده، تمام شده. من هم نباید راضی به دوباره درد کشیدنم شوم. ته این داستان دیگر عاشق خسته ای خفته نیست که بروم از خواب خرگوشی بیدارش کنم که ای دل غافل، بیا که یارت برای همیشه رفت. از هر دریچه ای این فیلم را می سازم می رسم به آدمی که به سرعت غریبی در همین یک یا دو هفته برایم بسیار بیگانه شده، با نگاههای بی تفاوت و احساسی که ندارد دیگر. شاید اگر آدم قصه ام اینهمه عوض نمیشد، سکانس آخر جفتمان را میبرد روی فرش قرمز.مثل همان دو نفری که درست همین امروز زنگ می زند و با شادی خبر عقد کردنش با معشوق سه ساله اش را می دهد. نمیدانم موقع تبریک گفتن لرزش صدا و بغضم را شنید یانه؟حسودترین آدم دنیا شده بودم. بی که نگاهش کنم می گویم بیا....برای درست زندگی کردن چیزهای دیگری غیر از اینی که من و تو داشتیم لازم است. و باز می رسم به:چه داستان مضحکی. نمایشنامه ای نوشته ام که فقط به درد سوختن در آتش هیمه می خورد، نمایشنامه ای که یک بازیگر اصلی اش همان اول قصه می میرد و توی لعنتی هیچ رقمه نمیتوانی تکه های نبودنش را به تکه های بودن نقش اصلی دیگر وصل کنی. مثل بوسه های آخری که فقط از سر هوس است و بس. چقدر طعم گس خاک باران خورده می دهد. بوسه هایی که از کشیدن یک بوی جدید میان رابطه مان زاده میشوند.

 

و عکسها، تنها و معدود عکسهای دونفره مان، که بی پرده و بی مدارا ولشان کرده ای در چنگال هر نامحرمی، عکسهایی که در گذر اتفاقهای رفته بر من و تو، زشت ترین عکسهای دنیا شده اند. رابطه غمگنانه ام با تو به پایان رسیده و اگر که مجال فریاد این عشق را داشتیم، اینقدر به بنبست نمیخوردیم. من و تو نیاز داشتیم کسی بیاید این عشق اساطیری را ببیند، نیاز داشتیم درباره اش حرف بزنیم، درباره مان حرف بزنند، توی اجتماع همدیگر را با نگاهها، گفتارها و رفتارهای دیگران تعقیب کنیم و شاید ببالیم که مال هم هستیم. نشد، نتوانستم توی ساعتهای اجاره ای داشتن تو، میان در و دیوار نقشم را خوب بازی کنم. پرده عشق مجال می خواهد، صحنه می خواهد تا خوب بازی اش کنی، تا بتوانی حس بیافرینی و به احساست رنگ بپاشی. و اگر بپذیرم عشق خاصیتش فنا شدن است، فنا شدم رفیق.

خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری ...
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !!
و من ...
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که ...
خیلی دوستش دارم خیلی !!!